ادبيات معترض |
اگر می خواهی خداوند خنده اش بگیرد برنامه ریزی کن . گاهی اوقات به طرح پرسشی ساده می توان زندگی را در روان ترین مسیر خودش قرار داد ... چرا وقتی من برنامه می ریزم خداوند خنده اش می گیرد
چقدر خداوند صادق است . و من پر اراده و به اختیار ؛ سرگردان و متحیر همچنان انسانم .
آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
می روم راه می روم می خندم می پرسم می شنوی چقدر ساکت است ؟
در سرش چه می گذرد ... می گوید سواد ندارم اما یک دکتر هستم ؛ تواضع معکوس . چقدر سوال داشت ... می گفت تو که عکاسی تا حالا از خدا عکس گرففتی ؟ اگه خدا نور باشه عکست حتما می سوزه . از آدم معتاد به شراب چه طور ؟ از دروغ گفتن هایمان ... بی پناهی من ؛ گذشت و فداکاری و رنج ، رنج را چه طور ؟ خیلی با تجربه باشی می توانی حس را منتقل می کنی اما تکیلف احساس چیست ؟ راستی رنگی ترین رنگ چه رنگیست ؟ سفیدی بخت عروس یا سیاهی سکوت دختری که پای چوبه دار قبل از اجرای حکم مرده است . ترس چه رنگ است ؟ می شود از ترس دختر معصومی که به حکم باکرگی اعدامش نمی کنند عکسی انداخت ؟ هرچقدر هم که سعی کنی نمی توانی با رنگ و نور نشان دهی ... حتما ترس خاکستریست . می ترسم { و صدای گریه اش که من را هم ترساند }
کوچکتر از خانم دکتر بود و مهربان . چقدر صورتش خاک خورده بود . درست شبیه زیر خاکی هایی که میراث یک سرزمین هستند و هیچ گاه سرنوشت شان معلوم نمی شود . راست می گفت چه طور می توانستم ار ارزش و عیار واقعی چهره مهربانش که در پس غبار سرنوشت و سرگذشت شومش پنهان بود عکس بگیرم . چقدر باید به ستوه آمده باشد که دستش به خون شوهرش هم بالین و پدر فرزندانش آلوده شود ؟ محترم صاحب شش فرزند بود با 28 سال سن . و انبوهی از دردهای گوناگون .
راه می رفت می نشست راه می رفت بهت زده نگاه می کرد و بعد راه می رفت بی شباهت به ابر نبود اما سعی داشت طوفان باشد و پیشتر از آنکه ببارد ویران کند . مضطرب ، پریشان و بی قرار ... فریاد می کشید بر سرخودش نگاه ش به پنجره بود که روزنه ای کوچک رو به روشنایی انگار انتظار خبری را می کشید . تنها یک جمله گفت : کاش اینجا هم پدر روحانی بود می خواهم حرف بزنم . مهوش شاغل !!! بود ؛ مشغول به خرید و فروش مواد این را محترم گفت . کاش می شد از احساس نیازش به همدمی صبور عکسی انداخت ... پدری روحانی که همیشه جایش در زندگی مان خالی بود ... چقدر مسیحیت خوب است چقدر اعتراف خوب است اگر من هم مهوش بودم که هستم می گفتم می خواهم اقرار کنم چقدر خوب است که آدم سبک شود از حرفی که روزگار بر دلش انبوه می کند و هی ناله نکند
آخری مظلوم نگاه می کرد مثل چشمهای ریحانه کوچولو وقتی به نقاشی بدون رنگش نگاه می کرد ، دلش هم یکم بیشتر از ترک بشقاب پلوخوری گل سرخی ترک برداشته بود ... شاید دستمالش زیر دختر آلبالو گم شده نه نه دلش نمی خواست دوستش کمتر از او باشد باید کمکش می کرد _ می گن دختر آبروش به جهیزیشه حالا هر چقدر هم می خواد آبرو داشته باشه ، با شرف و فهمیده باشه بالاخره رسمه ، سنته ، آبرو در خطره . به هرقیمتی که شده باید تهیه بشه _ با دعا با جادو لطفا این کاغذ را در اب ریخته بجوشانید و روزی سه بار در چاه خانه همسایه چهار خانه بالاتر ریخته و منتظر فرج و گشایش باشید اگر نشد دوستتان را که ضامن شده جهت اطمینان به زندان بیاندازید تا آبروی شما به خطر نیافتد و با خیالی اسوده زندگی شیرین مشترکتان آغاز شود . بی خیال معرفت و ابروی بیتا هایی که ضامن می شوند و طاقت حتی یک روز زندان را ندارند . شاید می شد از نگاهش عکس گرفت از غم چشمانش از آه و حسرتی که در تنفس ش می رفت و می آمد از اشکهایی که بی اختیار سرازیر آغوشش می شدند . اما از صدای شکستن قلبش از دلمردگی و نارفیقی و خیانت نه نمی توانستم
راهرو ها را وقتی می رفتم بی حس و بدون شناخت قدم بر می داشتم محکم و متفکر اما وقتی راهرو ها را بیرون آمدم پر شده بودم از احساس همدردی هم حسی همدمی و حتی هم ترسی آه که زندان چه قانونی غریبی دارد ... بازی خیال است و خاطره خاطره گذشته و خیال آینده بی آنکه بدانی بیرون از فضای گرفته اتاق چه سرنوشتی برای لحظه ات رقم می خورد انگار تقدیر در آنجا جاری نیست و زمان متوقف شده است حالا می فهمم چرا در سلول های انفرادی گاهی به دیوار ساعت نصب می کنند . شاید زندان یک حکم باشد حکم مطلق تمام آنانی که در بدترین لحظات توانایی انتخاب بهترین تصمیم را ندارند .
زندانبان بیرون روی میز کارش کلکسیونی از دعا ها را داشت شاید برای همه آنهایی که لحظه بیرون آمدن با حسرت نگاهم می کردند دعا می خواند !!! با همان چادر کش دار همیشگی .
آزادی ؟ اصلا بیرون از میله ها در فضای زندگی کنونی و زندگانی تاریخی کشور و شهر و بخش و روستا و کوره دهاتهایمان به درستی حسش کرده ایم که حسرت از دست دادنش را می خوریم ؟ نمی دانم .........................
همدان
زندان مرکزی
بند زنان
سلول مهوش جقله
صبح یک روز زیبای زمستان ... آزاد و رها
امروز از روزهایی بود که هزاران بار آرزو کردم ای کاش در جایی دیگری به دنیا آمده بودم جایی به غیر از بیغوله ای که اکنون پر است از سیاهی ، تباهی و مرگ . دروغ ، نفاق ، خفقان و بی مهری و بی عدالتی محض که رویاهای انسانی و زیبا را هر روز به کابوسی هولناک مبدل می کنند و امروز بیش از روزهای دیگر . امروز در آستانه عاشورای حسین در کشوری که به یادش عزاداری می کنند و خود را ابلهانه پیروش می دانند پیرو حماسه ای که امروز هیچ چیزش به غیر از عزا زنده نمانده است حکم دادگاهی 10 ساله به دستم رسید ... به موجب رای شماره 109۳- شعبه 101 ( به قضاوت قاضی جوان فاقد تحصیلات آکادمیک ) دادگاه بیجار خوانده : آقای منوچهر سردارزاده - سرهنگ بازنشسته ارتش نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران به شکایت خو اهان پس از ادای سوگند ایشان در محضر دادگاه به قران مقدس محکوم و رای نیز قطعیست الزم به تنظیم سند و انتقال رسمی یک دوم از 2 سهم از 13 سهم مشاعی پلاک های 1417-1416-1415-1967 ضروری می باشد . سو استفاده از برگ سفید امضا امانتی که به دلیل احترام و اعتماد به شاکی سپرده شده بود و پس از تنظیم قولنامه ای مجعول بر روی برگ سفید امضا مبنی بر فروش زمین های سهم الارث پدری به خواهان . حالا دیگر موضوع پول و سهم الارث نیست مسئله شرافت یک انسان است مهم وجدان است مهم مسلمانیست!!! که گاهی در چهره ابلیس به نمایش در می اید
چه پروسه ای باید طی شود تا قولنامه ای در بنگاه تنظیم شود 1- حضور قطعی طرفین در زمان انعقاد قرداد و یا وکیل تام اختیار 2 موضوع قرداد 3 تنظیم سه نسخه بین نامه که یکی در اختیار بنگاه می ماند و یکی به فروشنده و دیگری به خریدار تحویل داده میشود . 4 مشخصات مورد قرداد 4 قیمت مورد معامله 5 شرایط آثار قرداد ... بندها و البته شاهد که الزامیست . 1- خواهان در آن زمان شاغل بوده و در تاریخ تشکیل بین نامه بنا به گواهی پایگاه سوم شکاری همدان مشغول به خدمت بوده و حضوری در بنگاه نداشته است . 2 وکالت تام الاختیار خود را 20 روز قبل از تاریخ انعقاد قولنامه فسخ کرده است 3 شاهدی وجود نداشته 4 از سه نسخه تنها یک نسخه موجود است که انهم در اختیار خریدار است و از آن دو نسخه دیگر خبری نیست . چرا که تنها یک امضا روی برگ سفید امضا در اختیار شاکی بوده است . و مابقی شرایط هم طوری تنظیم شده است که کوچکترین ایرادی بر ان وارد نیست همه چیز عالیست . 10 سال دادگاه جزایی برای واگذاری و انتقال 10 سال دفاع از خود برای آنکه که مظلوم نماند در برابر ظلم 10 سال امدن و رفتن در راهروهایی که بدنبال عدالت بود 10 سال فریاد زد :
الف - خواهان برابر دادنامه 11۲6-82/11/1 دادگاه تجدید نظر که ضمیمه پرونده است دونفر را به عنوان شاهدین جریان معامله فی مابین و پرداخت پول معرفی نموده است و اعلام داشته هر جا لازم باشد آنها را به دادگاه خواهد آورد . مصرانه از دادگاه تقاضای احضار و اعلام شهادت و قسم آنان را دارم در لایحه قبلی هم همین تقاضا را از دادگاه خواستار شده بودم ( هیچ وقت چنین احضار و اعلامی صورت نگرفت ) بارها و بارها به اندازه 10 سال از محضر دادگاه خواستار ارجاع سند مجعول به اداره تشخیص هویت جهت تشخیص تاخر و تقدم امضا و نوشته روی آن شد که دادگاه تا روزی که رای صادر کرد اقدامی انجام نداد و اداره تشخیص هویت هم چنان به باد زدن خود مشغول شدند . ج - برابر گواهی پایگاه هوائی شهید نوزه همدان به شماره 118-2/1216 که ضمیمه پرونده می باشد از تاریخ 74/3/3 الی 74/3/15 که مطابق با تنظیم سند مجعول است اینجانب منوچهر سردارزاده در محل خدمت مشغول انجام وظیفه بوده ام و ترک خدمت نداشته ام که هرگز چنین گواهی از سوی ارتش جمهوری اسلامی برای محضر دادگاه قابل قبول نبود !!! د : در تمام لوایح خواستار ارائه نسخه دوم و سوم سند مجعول از مسئول بنگاه معاملاتی به دادگاه شده ام که مورد توجه قرار نگرفت و هیچ گاه از ایشان خواسته نشد که چرا ندارد ؟ پ : قول نامه مجعول بر خلاف قوانین و عرف بنگاه روی فرم چاپی و در سه نسخه تنظیم نگردیده و مسئول بنگاه که خود باید امین مردم باشد شریک جرم در خیانت به برگ سفید امضا امانتی گردیده است و برابر پرونده 1069 ایشان را مجرم و شریک جرم می دانم طی این چند سال حتی برای یک بار مسئول بنگاه به دادگاه فراخوانده نشد . دادگاه محترم حتی زحمت توجه به تاریخ تنظیم قولنامه و تاریخ اولین اخطاریه و دادخواست را که مدت سه سال اختلاف زمانی دارد را به خود نداد و هرگز شاکی نخواست توضیح بدهد چرا بعد از سه سال شکایت نموده است و در مدت 2 سالی که وکیل تام اختیار متهم بوده اقدامی جهت شکایت خود انجام نداده است . این دادگاه پس از جلسه قسامه که از سوی خواهان تشکیل شد و شاکی با قسم نا حق به قران و ادای سوگند و محکومیت متهم پایان یافت ... شاکی پس چند روز بعد از ادای سوگند عازم سفر حج شد ... از سال 1381 در چهار لایحه به شرح مورخه تقاضای قرار کارشناسی جهت تعیین تقدم و تاخر امضا و نوشته ی روی آن را داشت ( با تقبل هزینه شخصی ) که متاسفانه در متن دادنامه ای اینطور عنوان شد که متهم منکر امضا خود شده است انگار قاضی محترم اصلا پرونده را مطالعه نفرموده بودند و به همین دلیل ،عنایت نداشتن قضات دادگاه بدوی به تقاضای مکرر برای قرار کارشناسی خوانده به ناچار تقاضای ایتان سوگند و قسم را خواستار شد . که شاکی عزیز بی توجه به 60 سال مسلمانی قسم خوردند و اسوده راهی دیاری شدند که این روزها خیلی ها مشرف شده اند .
ریاست محترم دادگاه شهرستان بیجار
باسلام ودعای خیر
موضوع : کلاسه پرونده دادرسی ۵/1۲8/101
احتراما به عرض میرسانم برگ اجرائیه ی ارسالی از دادگاه بیجار قبل از روئیت واقعی داد نامه تجدید نظر استان کردستان به دست بنده رسیده است.دادنامه ی بدوی دارای اشتباهاتی است که دادگاه محترم تجدید نظر استان کردستان هم متاسفانه دقت نظر کافی ننموده وبرابر متن اجرائیه وبه اشتباه آنرا تائید نموده است
خواسته ی خواهان برابر دادخواست اولیه نصف یک سهم از دو سهم اینجانب است یعنی 2/1سهم.بدیهی است که 2/1سهم یا هر پیمانه ی دیگر با توجه به بیان ریاضی آن برابر است با نصف یک واحد یا نصف یک سهم.حال نصف یک سهم از دو سهم،4/1 کل سهم را میرساند که قاضی پرونده یا تایپیست کلمه ی سهم را بعد از بیان 2/1 آن از قلم انداخته و 2/1 از دوم سهم عنوان کرده که به کل اشتباه است.آیا" 2/1 دو سهم" هیچ تفاوتی با "2/1 سهم از دو سهم "ندارد؟بدین ترتیب خواسته ی خواهان دو برابر شده است.
در مورخه ی18/2/86 حضورا به قاضی محترم پرونده موضوع اشتباه را توضیح دادم که متاسفانه قاضی محترم دادگاه بدوی و تجدید نظر دقت کافی مبذول نداشته اند.به همین جهت از حضرت عالی تقاضای اصلاح موارد فوق الذکر را دارم
از انجاکه در خصوص سفید امضا نبودن مبایعه نامه سوگند خورده اند نسب به واگذاری نصف یک سهم اعتراضی ندارم و سوگند یاد کردن ایشان را به خداوند متعال و عادل واگذار کرده ام ولی تا اشتباه فوق الذکر اصلاح نگردد اجرای بی عدالتی را نخواهم پذیرفت ولو به پیشآمد هر مسئله ای!.در خاتمه در رابطه با داد نامه ی تجدید نظر استان کردستان از تبصره ی 2 ماده ی 18استفاده خواهم کرد.
با تشکر منوچهر سردارزاده
در این دادگاه نیز برابر اشتباه قاضی محترم نه تنها حق به صاحب حق برگردانده نشد که محکوم به پرداخت دوبرابر سهم نا عادلانه درخواستی شاکی گردید . حالا پیشامد استفاده از تبصره ی 2 ماده 18 چه خواهد بود را نمی دانم ؟ این اشتباهات که متاسفانه کم هم نیستند در مکانی که دقیقترین و قانونی ترین نهاد یک کشور است تا کی ادامه خواهد داشت ؟
شاکی هم اکنون سر دسته عزاداران حسینی مراسم دهه محرم را در خانه اش برپا کرده است ، سیاه بر تن کرده و بر سر و رویش می زند ، چند درصد از عزادارن در این دوماه با کمی تفاوت و سبک و سنگین تر کردن جرم جز این دسته قرار می گیرند ؟ چه تعداد از آنانی که هر ساله از این کشور تاکید می کنم از این کشور عازم سفر حج می شوند جز این دسته اند ؟ فخر نفروشیم که حسینی هستیم که هزار و چند سال عاشورا را محرم را زنده نگه داشته ایم که از زیارت مدینه بازگشته ایم که طواف کعبه کرده ایم ... هفت سنگ را به کدامین ابلیس می زنیم ؟ رو به کدام قبله و کدام کعبه کرده ایم ؟ ثروت ، قدرت ، زور ، ظلم ... کدامیک ؟
می ترسم می ترسم و شرمم می شود حکم پدر را به دستش بدهم ... از چمانش از تن خسته و فرسوده اش از موی سپیدش برای سالهای خدمتش از تمام روزهایی که به حکم وظیفه و عشق به وطن 90 روز ( دوره نخست وزیری بنی صدر ) در کشوری دیگر مشغول انجام وظیفه بود بدون اینکه خانواده اش خبری حتی کوچک از او داشته باشند ... شرمم می شود چه شبها که دیر وقت لباس بر تن می کرد برای سرکشی و دلجویی از سربازانی که در نیمه شبهای سرد زمستان موظف به نگهبانی بودند راهی محل خدمتش می شد 17 بار نشان شجاعت و لیاقت دریافت کرد برای سالم فرود اوردن هواپیماهای از رده خارج شده ارتش نیروی هوایی . 37 سال صادقانه خدمت کرد، بدون کوچکترین چشم داشتی به خزانه حکومت . شرمم می شود از عدالتخانه ای که مکان مسلم بی عدالتیست . پدرم از اینکه صدای شکستن دلت را از این ظلم بشنوم هراس دارم از اینکه خم شدن کمرت را ببینم می ترسم می دانم که صبوری می دانم شکایتی نمی کنی چرا که خدایت را به خوبی شناخته ای آن روز که 9 ساله شده بودم آمدی گفتی خدایت را خودت انتخاب کن در دل تحسینت کردم ترس من از دغدغه ایست که در درونت می گذرد . می دانم تو نیز آرزو می کردی که ای کاش این حکم در دادگاه ایران اسلامی به دستت نمی رسید می دانم حسرت می خوری که ای کاش شخص دیگری ضربه ات می زد آه اگر ابلیس در پس پرده شرف و برادری رخ پنهان نمی کرد ... کاش در جایی دیگر به دنیا امده بودم
شاکی : برادر باباست .
گاهی برای ادمی مسائل پیچیده ای مطرح می شود . مسائلی که نه می توان بی خیال از کنارشان گذشت و احساس وجود و حضورشان را با شانه بالا افکندنی اسان گرفت ، نه می توان به بی بررسی دقیقی از جوانب کار یا تعیین یک لحظه موضع خویش در مقام مخالف یا موافق با آن ها مواجهه یافت و می بایست به سادگی پیه عواقب بینی و سر فرو بردن در آنچنان مسائلی را به تن مالید ، چرا که حقیقت معمولا از راه کوره هایی به باتلاق مسائل می زند که اگر بخواهی بی گدار سر به دنبالش بگذاری چه بسا با جان خویش بازی کرده ای : اگر دامن آن گریز پای شیرینکار را به دست نیاوری ، هنگامی چشم گشوده به خود می آیی که تا خرخره در لجنی سیاه و چسبنده گرفتار آمده ای یا گندابی تیره از سرت گذشته است
باید تامل کرد و واقعیت ها را با تحلیلی آگاهانه و اندیشمندانه در مسیر رسیدن به آینده ای امید بخش به کار گرفت آینده ای رها شده از چنبره استبداد زدگی تاریخی ، آینده ای که بپذیریم و بر این باور برسیم : تا مادامی که در کنارهم باشیم کمتر اشتباه خواهیم کرد و بیشتر خواهیم فهمید و به رویکردها و راهبردهای صحیح سریعتر دست خواهیم یافت . آینده ای که دیگر سکوت به گفته هایدگر شکل متین حرف زدن نیست و نخواهد بود .
فقط همین یک قلم جنس را کم داشتیم - فکر نسیه !
امروز یک چرخ کوچکی توی این رسانه ملی می زدم تا چیزی هر چند اندک اما متحیر کننده و آموزنده نصیبم شود از روزی که گرفتار برنامه اسمان شب شده ام هر از چند گاهی به تماشای برنامه های این شبکه می نشینم . میزگردی با حضور میهمانانی از دانشگاه که در رابطه با اقتصاد ایران و استفاده از منابع سوختی بحث و تبادل نظر می کردند گرچه مجری برنامه هر از چند گاهی به خاطر می اورد که اری میهمانانی هم هستند و ... اما در کل بحث جالبی بود که با یک نتیجه گیری درست می توانست در ردیف یکی از بهترین میزگردها قرار گیرد که خب نشد . کما فی السابق مجری محترم یکدفعه و به دستور دستور دهندگان گوشی یادشان افتاد که اصلا وقت ندارند و ادامه بحث به انقلاب بعدی موکول شد .
دقیقا نقطه اوج برنامه کمبود وقت همچون شبح مرگ بر سر آنهایی که فرمان ایست می دهند نازل می شود و ادامه ی ماجرا ... چند پیام بازرگانی و درست بلافاصله بعد از آن مداحی و بعدهم معرفی برنامه های شبکه تا آخر هفته . مسئولین محترم و دلسوز : نفهم فرض کردن مخاطبین تا به کی ؟ به بازی گرفتن منطق و شعور یک ملت تا به کجا ؟
همه کارهامان بر اساس فکرهای نسیه ای ، دقیقه ای ، و سر انجام در مضیقه ایست . امروز یک یا دوقانون با اکثریت آرا به تصویب می رسد چند روز بعد ملغی می شود - به همین سادگی - کاری را امروز انجام می دهیم فکرش را بعدا می کنیم . عمل مقدم است بر کار کارشناسی . جز نسیه ای بودن افکار چه عنوانی می توان برای این دست از اعمال برگزید ؟ آنهم در امور مملکت گردانی !!! همینطور عمل می کنیم که حتی در بندر کوچک و دور افتاده پرس واقع در استرالیا هم از شنیدن نام ایرانی می هراسند . به علت بارش چهار هزار تا یک دهم میلیمتری برف حمل و نقل کشور فلج شده و شهرها به حالت سکته کرده منتظر امدادهای غیبی اند ، و مردمی که مجبورند از خانه بیرون بیایند مدام تکرار می کنند ( میگن برف رحمته ولی کو اینکه ذلته ) سوخت رسانی به مناطق کوهستانی ... ( بابا جان اگر گاز این است اینقدر مشکل دارد ما به همان گازوئیل راضی هستیم ) نمی گوید نفت یعنی نمی تواند بگوید اصلا حق ندارد حتی برای گرم کردن خانه اش در چنین شرایطی تقاضای نفت کند . نمی دانم ما باید خجالت بکشیم یا شما . جمعیت زیاد و کار کم و شکمهای گرسنه در مصرف اب و برق و گاز هم که باید صرفه جویی کنیم وضعیت دارو و بیمارستان ها که افتضاح است ... سهمیه بندی بنزین و روزهای پر برخورد راننده و مسافر . دادگاه های شلوغ و بی در و پیکر و قضات بی سوادی که مثل علفهای هرز زیاد شده اند . وضعیت کشور روز به روز و هر دقیقه بیشتر از دقیقه قبل در حال افول و تنزل است آنوقت فریاد بزنید فرهنگ بیگانه بر فرهنگ خودی می چربد ! کدام فرهنگ ؟ کدام تمدن ( ایتالیا - مصر - یونان - چین کدامیک بر روی آثار تاریخی اشان که نشان تمدن کشورشان می باشد تاکید می کنم نشان تمدن ، سد سازی می کنند ) ؟ اثری مانده ؟ نشانی هست ؟ اصلا بر فرض اینکه که فرهنگی باقی مانده باشد چرا نچربد ؟ بیشتر از ما و بیشتر از شما هزینه می کنند چرا نچربد . نان ، فرهنگ ، آزادی . نان بعد از مسکن یعنی اول سقف و سرپناه اگر چیزی ماند بعد ا شکم _ می گفت گرسنه می شه خوابید اما تواین سرما رو کارتون تو پارک و خیابون که خوابت نمی بره _ آقای رئیس جمهورعادل در سفر حج دعا برای ملتی که گرسنگی را به بی پناهی ترجیح می دهند را که از یاد نبردید ؟ و اما آزادی ! چندحرفی مقدسی که این روزها خود نیز زندانیست . زندانی بین هراس افکار ما یا افکار هراس گونه ی ما . دکتر جان ما نه نانی داریم که بخوریم نه فرهنگی که با آن بستیزیم و نهراسیم و نه آزادی ای که فرهنگمان را قبل از همه چیز بسازد . دکتر علی شریعتی ! تا اطلاع ثانوی ما در قید حیات نیستیم . و بی خیال اینکه ترس بزرگترین گناه است همینطور زندگی می کنیم . تلوزیون هم نباشد یا حالا که هست برنامه هایش توهین به شعور من باشد مهم نیست می شود زندگی کرد . آدمها به جرم بیان اندیشه و نقد حکومت زندانی بشوند مهم نیست من سر سختانه به زندگی ادامه می دهم . اصلا زندگی همین است هر وقت اسب چموشش سرکش شد من می روم سراغ یک اسب دیگر اگر صد نفر را هم کشت مهم نیست مشکل خودشان است که می خواستند رامش کنند . برادران و خواهران من را در زندان به جرم بیان حقیقت شکنجه کنند مهم نیست زندانها مختلط نیستندکفایت می کند خیالم آسوده ست من باید به فکر ناموسم در خیابانها باشم و به رگ غیرتم بر بخورد که با تار موهایشان و پوتین های بلندشان آبروی حکومت را برده اند . یا نه آنان در بند باشند و من راحت بیایم و بروم و به این بیاندیشم که چگونه صندلی عقب تاکسی بنشینم و تن بی تفاوتم را به دختری که در کنارم نشسته بچسبانم و از زندگی لذت ببرم و بی خیال اینکه در همان لحظات تن برادرانم را تازیانه می زنند . مذهبیون و مومنین و شیعیان گرامی ترس بزرگترین گناه است گفته مولایتان علی ( درود خداوند بر او ) است که این روزها و شبها عزای حسینش را گرفته بر سر و سینه می زنید . ... تکیه عزاداری امسال به هر قیمتی ( التماس به پایگاههای سپاه برای اجاره دادن وسائل مربوطه ) که شده بر پا بشه مراسم هیئت من از مراسم تکیه خیابون بالایی بهتر باشه مداح های من بهتر بخونن مهم نیست و نخواهد بود که چه کسی چه می گوید . من زنده باشم تفاوتی نمی کند او هم بماند یا نماند .
زندگی چیست ؟ نان ، فرهنگ ، آزادی .
كاش به اين اعتقاد رسيده باشيم كه هر خلقت و افرينشي و اصلا هر آنچه كه در عالم مادي وجود دارد ( حضور تخيل در هنر ) ثمره اين است كه نا متجلي خود را متجلي كند و به هر چه بنگريم از ناشناخته مي ايد ، آن وقت را حتريم اگر وقتي به شك يا يقين مي نويسيم به نقاش و شاعر، عكاس و نوازنده و كارگردان و .... بيانديشيم كه آنان نيز وضعيتي دارند چون من . بوم ، قلم ، رنگ و كنته اعتراف نقاشند . مضراب و ساز و حنجره فرياد نوازنده . دوربين و آنچه بيرونش به ثبت مي رسد جستجوي عكاس . مقدمات فراهم يك فيلم يك اثر جاودانه سينمايي تلاش حيرت انگيز كارگردان و ... ديگرانيست كه به دنبال نشئگي فرياد پس از سكوت هستند . وشعر كه شاملو مي گويد : نثر يك عكس سياه وسفيد است ، نظم يك عكس رنگي اما انگاه كه به نقاشي مي رسم شعر را مي بينم . پس مهم نيست چه طور حرف بزنيم اهميت موضوع درهمان يك كلمه حرف است كه بشنويش ، ببينيش ، بدانيش ، بفهميش و باز دوباره بفهميش بشنويش ببينيش ، بگوئيش بگوئيش بگوئيش . اگر نتوانستي سكوت كني ... بفهميش بشنويش ببينيش .
مهم نيست كه روي كدام سنگ حك شوي ، ثبت مي شوي ؛ مهم صيقل خوردن توست در روندگي رود .
... ، و حالا من :
چراغ قرمز ممنوع براي هميشه نيست ، زرد هست و هنوز سبزكه ادامه دارد و چه خوب است كه آبي معناي سبز را نمي دهد هر رنگي خودش مانده است با همان اصالت ابتدائيش .
هميشه ريشه هاي صندلي در آب بسته مي شود وقتي به تكيه گاهي محكم مي انديشي . والبته اين هميشه مي تواند به وقتي متصل بماند و ادامه دار شود و تو يا سقوط كني يا خيس شوي يا بشكني يا نه به پايه بسته شوي همراه اب معطر و محكم نجات پيدا كني انقدر بروي تا به خاك برسي . سفيد و ساكت .
گنجشك هم پرنده بزرگي مي شود وقتي تو عقاب و قناري را هر دو باهم اصلا نديده باشي .
زماني هست كه نوك خودكارت در سرماي فروردين يخ مي زند و تو نمي فهمي چرا نمي نويسد ، اشتباه در گزينش خودكار نيست ، ممكن است در انتخاب دوربين و فضاي دروني خودت و مكان نشستن براي نگاه كردن و نوشتن اشتباه كرده باشي . يا اينكه ساده به اين فكر كني سرما وقت شناس نيست يا ...
گاهي قدمهاي يك انسان بزرگ هم مي تواند كوچك باشد و كند گام بر دارد اما به سمت هميشه . و به عكس يك ادم كوچك هم مي تواند بلند بلند و تند قدم بر دارد اما به كدام سو ؟ شايد به بلندي حقيري كه هميشه بالايش ماست است و پائنش دوغ و يا زماني به سمت خانه . حالا جالبتر است بداني اتفاقا درهر دو راه سواري از حريم قبيله ... ؟ را مي بيند و دستي هم به نشانه احترام بالا مي برد ، اما نمي داند ، نمي فهمد كه اين پيك است يا تنها يك سوار . به خانه اي مي انديشد كه گاهي همه چيز يك انسان در آن تمام مي شود . اصلا شايد شك كند سوار كه مربوط به اين عصر نيست ، زمان كاديلاك نه اينهم كهنه است و قديمي ، بوق بوق همان اتوموبيلهاي بي مقصد مدل بالاست ، اما نه او به همين هم شك نمي كند . بهتر است كه گمانش در ارامش كه نه در ركود بماند ، چرا كه آشفتگي هم مقدس است اگر به وقتش رخ دهد و آرامش ستودنيست اگر در انساني پريشان و دردمند كه از حلول پديده هاي زندگي در حيرت مانده ، شكل بگيرد .
حالا يك گاهي ديگر ؛ مي شود زير سيگاري را بر داري پشت خودت پنهان كني و آن وقت ديگر چيزي براي اثبات كردن روشنفكريت نماند اما من به پيشنهاد خودم كتاب ها را پنهان مي كنم آن وقت موضوع حل مي شود ديگر نه فكري نه فلسفه اي نه بينشي نه پرسشي تمام مي شود و اين محروميت بدتري است از نوع اول . چون تو آنقدر فقير مي شوي كه نمي فهمي كتاب را از دسترس كودك براي اسيب رساندنش پنهان كرده اي يا از خودت براي آسيب رساندن بيشتر .
اوه چقدر اينجا در اين گاهي ها و وقتها آدمهاي پر تلاش زياد هستند ، كه هم قدم بلند بر مي دارند هم به سايه و صندلي دلبسته اند و اعتماد دارند . و هم به اصغر و اكبر و محمود و جواد اعتبار زيادي بخشيده اند . اجماع مشروع آدمهاي بخشندة معتمد معتبر . مهم نيست من راحترم كه فكر خودم را داشته باشم :
هنوز ساعت ، زمان ، تاريخ به 12 به بامداد كه بيشتر دوستش داري نرسيده ، فكر كن باد بوزد ، ابر حركت كند ، مهتاب پنهان شود ، برگ بجنبد ، شب باشد ، به نيمه رسيده تو باشي و معشوقه ات كنار پنجره درست زير طاق . خسته از اعترافي طولاني لم داده در آغوشش چشم به چشم ش باشي اما نگاهت به اسمان و گوشت به باد كه حالا ابرهاي سياه را وارد ماجرا مي كنند . و سيگار كه هي سر مي خورد به چهره تو كه از سنت پير تر است و هي سياه تر مي شوي . حضرت والا دود ، كه نگران آرايش تو نيستند . اما تفاوتي هم نمي كند تو آنقدر گريسته اي كه چيزي جز ماسيده شدن خطي سياه به چشمت نمانده پس نگران نيستي ... تنها لذت مي بري . باد كه شروع شده بود غليظتر مي شود و غيظش بيشتر ابر هم كمي هيكلش را جابجا مي كند، مهتاب هنوز تكان نخورده ، زمين است كه تخطي مي كند و محكم نمي ماند ، حكم گهواره برديده اند برايش بيچاره . چقدر مسئوليت ها گاهي كوچك مي شوند اما تو هميشه مي گويي زمين زمين است و خاكش بيشتر از اب . اگر هم اشتباه بگويي من انقدر محو نگاهت هستم كه نمي شنوم . رختخواب هميشه تو را كه در خواب مست مي شوي وسوسه مي كند اغوشش را ترك كني اما همينكه از پشت پنجره جنبش برگ و ريشه را همزمان مي بيني ، يكباره خنده اي صورتت را پر مي كند و او به خنده ات مي خندد و ناگهان از خنده اتان اكبر ، اصغر ، جواد ، محبوب و محمود بلند بيدار مي شوند و دوباره باز حمله يك نجواست كهاغاز مي شود ، سحر شروع به قد كشيدن مي كند خنده ها بريده مي شود تو پير مي شوي و او آواره . بعد به چرخ اسمان مي كوبي هلالي تنت را به ديوار مي زني ، و ميخي كوچك به جا مانده از قاب عكسي ، حرير صورتي را كه تنها يادگاريست از او پاره مي كند اما نمي فهمي ، اهميت نمي دهي . دورادور اتاق چرخ مي زني دستي به سرت مي گيري دستي ديگر را به درد و تصوير مشكوكي از خودت به جا مي گذاري و متوجه هم نيستي سينمايي هشت ميليمتري از تو در همين يك لحظه كوتاه ساخته مي شود . او ، نفس هايش ، بوسه هاي ريز ريز و آواز آرامش كه در اين شب بهاري بدون باران تنت را در نورديده بودند به خنده اي كوتاه اما بلند هجرت دوباره اي به ذهنت كرده و تورا كه به نزديكي هاي ارضا شدن از نيمه شب هاي بهاري بدون باران رسيده بودي .... تنها مي گذارد . و حس نمي كني كه اين بار ابرهاي سياه براي صبح كه نزديك است از تو بار بر مي دارند كه اگر ببيني در منتهي اليه وجودت رنج و لذت يكي خواهند شد و وقتي به رو مي رسند يكي به ديگري مبدل .
يك به دو ، دو به دو ، يك به يك ، دوبه يك ... هيچ به هيچ .
1
بايد تندتر راه بروم ،انقدر كه از برف و باد هم جلوتر باشم ، نه از رعد و ابر شايد . چه فايده آسمان كه ظرفيت ندارد . پيغام هم نمي گزارم ، زمين تعطيل شده و مسافر هم كه هميشه در سفر نمي ماند ، اصلا مسافري وجود ندارد اگر ...
روشنفكرترين خانه ها هميشه آخر اسفند ازپنجره هايشان دود بيرون مي ريزند و باقي خانه ها هم شرم . خسته نيستم ، نفسم در نمي ايد . انگار از بقيه كمتر زنده باشي . صداي پايم را در جريان قيل وقال برفهاي زير كفشم مي شنوم اما اعتراف مي كنم براي شنيدن جيغ درختان هميشه كر بودم . زمين رنگ فروشيست اصيل و متقلب و احتمالا بهارش هميشه تازه نبوده كه به تن بعضي ها ماسيده و پاك نيم شود . اين فصل خوش خيال كه به تمام سال لم مي دهد ذهنم را به باز ي گرفته . رحلت دي و پايان 720 ساعت كه شب ها شان هي كش مي امد . بهمن پتو به سر برده و اسفند كه خوب است و چه سرعت مناسبي دارد مي توان همقدمش بود و لباس نو خريد ... تنگ و ماهي ، سبزه ، ميوه و پسته ، دست فروشي كه كنار خيابان هي داد مي زند بفرمائيد خانم ، براي شما اقا حراج واقعي به قيمت هيچ . خنده دار است من هميشه به نوروز احترام مي گذاشتم . چه اتفاق مسخره اي هم از بهار گريزان و هم به نوروز دلبسته . كافيست 45 دقيقه اشتباه كني آنوقت كل داستان تغيير مي كند ، بهار مي شود زمستان و سبز ، سفيد . اما هر دويش خوب است ، ولي نه دقت كن مثل اينكه بهار هميشه بهتر است . عجب مردماني بهار كه خودش زيباست چه نياز است به انتخاب . سپيدي برف و اتفاق زمستان را بايد ديد و فريفته اش شد . مثل اينست كه بين ياس و گل يخ ، عزا بگيري ، اشك بريزي و سرگردان باشي كه كدام را نگاه كني ، نه انديشه و نه شك ، تنها نگاه كني .
2
ننه شهرزاد هم وظيفه سختي داشت نه ؟
يكي بود يكي هم بود و هم نبود . يه دختري بود كه موهاش رنگ شب يلدا و دلش به اندازه يه ستاره ، كوچيك بود اما صاف . مي شد از اون ورش تمام دنيا رو ديد و تو دست گرفت .غم فراون داشت ننه ، اما خدا يه لب بهش داده بود كه هميشه بخنده . بچه كه بود بهار رو به تنش مي كشيد و برگ رو به چشماش . موهاش و شكوفه هاي اول بهار درخت گيلاس سر حياط از قديم دلبر و دلدار بودن . دختره خودش يه باغ بود پر از درخت ، مي شد هر روز رو تنش راه بري و ساعتها نفس بگيري براي تمام شب . نوروز به نوروز و عيد به عيد حوض خونشون پر مي شد از ماهي هايي كه به دمبشون زندگي بسته بودن و تو لحظه تحويل و تقديم سال وروجكها فقط دمشون تكون مي دادن . اونوقت تا سال بعد ديگه هيچكي مريض نمي شد . آره ننه همه مي گن از وقتي ماهي ها مردن دختره هم ديگه نديد و نخنديد .
چرا ماهي ها مردن
جونم برات بگه : يه شب بهار كه تا خود صبح تند تند بارون مي باريد ... آب حوض اونقدر بالا و بالا و بالا اومد كه همشون خفه شدن . ماهي هم كه از اب بميره اونهم آب دريا كه از اسمون مي باره ؛ بد يمنه و بد شگون .
دخنره هنوز باغه اما با درختهاي خشكيده و يه در كه بسته شده ، مي گن كليد قفل در و طلسم اين غم تو شعر يه شاعره كه رفته شنا و از بهار قبل تا حالا بر نگشته ....
3
نبايد باران تند ببارد ، اهسته و ريز ريزش زندگيست ، تند و يكباره اش مرگ . اگر دامن و موهايش را روي حوض پهن مي كرد ماهي ها چقدر سعادتمند مي شدند . كاش اصلا ماهي و باراني نبود . غم در دل بهترين ها كه باشد ، تحملش ناگوارتر است . كاش رفته بود و بي خيال صداي پاي ماهي رخت خواب را به ايوان چشمهاش مي برد .
4
حالا سرماي يك خيابان خلوت براي دل ماده عاشقي كه صداي بوق بوق اتوموبيل هاي بي مقصد را نمي شنود آنقدر ها هم سرد نيست كه تو مي ترسيدي ، پس زمستان بهتر است تا بهار و مرگ ماهي و سبزه هايي كه تنها سيزده روز سبزند . اصلا همين نوروز مادر مرده يك روز كامل هم نمي ماند ، ثانيه اي بيشتر نيست . 365 شبانه روز را تحويل مي دهي ، 365 روز و شب دست نخورده را مي گيري . بايد طولاني باشد ، اما به دقيقه هم نمي رسد . باستان در همين لحظه كوتاه شروع مي شود و بعد تمام . و اينطور تاريخ خنده دار مي شود و البته اگر گرسنه نباشيم و بي انصاف ، زيباست . كه من چشمم اب نمي خورد بشود با اين نگاه ها همين زيبايي را هم ديد .
چقدر امشب اين باد بي قرار است ، هيچ وقت هم درد خوبي نبود . همسايه بغلي درد و دل هايم را نا گفته مي داند ، خب راز اين خانه به آن خانه بردن . تو مي گويي كلاغ ، مادر بزرگ مي گو يد كلاغ ، اصلا از قديم بي هوا گفته اند كلاغ . اما من حرف بهتري مي زنم ، باد . كلاغ بيچاره تر است كه برق حلقه زني در بستر مردي خفته را رها كند و به خبر ما برسد . آن كلاغ كه به گلستان مي رفت وــ خبر ما را به شهرــ نادر است و چشم و گوشش بسته .
5
آفتاب تما م كرده ايم خانم ، هم به لفظ هم به حالت هم به معني . چرا اينقدر دير ، بايد همان وقت كه خيابان سرد بود مي آمدي . حالا بهار است ، كسي افتاب نمي فروشد . همان طور كه قنادي ها چند روز ديگر شيريني تر تمام مي كنند . مي گفت هيچ وقت نفهميدي منظم نيستي ، مثلثي با دو ضلع ، قاعده نداري . اشتباه درست همينجاست . مثلث اگر باشم كه ديگر مشكلي نيست مثلثم ، چه با قاعده چه بي قاعده . مثلث مثلث است . قنادي قناديست و آفتاب زمستان بهتر . بهار افتاب دارد به اندازه كافي هم گرما و لطافت جاريست . در زمستان لابه لاي ابري پشت يك مسجد و آن طرف همان خيابان سطر اول بند چهار ميان هزار هزار شاخه لخت درخت اگر افتاب نور و گرما به گونه دختري كه نه شال دارد و نه كلاه و نه دست ، بپاشد آن وقت پرشور تر است كه بگوييم آفتاب زمستان حادثه ايست براي خودش .
مگر مي شود جلوي نور را گرفت . شايد فريبي بسته شده در ذهن انساني متناقض قادر باشد . با يك دست حتي كوچك هم مي توان در خيابان جلوي چشمهاي محتاج به نوري را با اشاره كوتاه انگشتي براي هميشه از او گرفت . حتما لازم نيست براي قاتل شدن قلب را نشانه بروي . گرما و نور و بهار را بگير آن وقت تو هم يك قاتلي . مثل باران كه بدون منظور مي باريد اما ماهي ها يكي يكي خفه شدند . قتل قطره قطره و بي قاعده . بدون درد ، بدون خونريزي . سر در دانشگاه همه روزه از ساعت 10:31 دقيقه الي 10:30 فقط تا پايان آذر سال قبل فرصت داريد .
من يك دقيقه اشتباه كردم تو 45 دقيقه . آواره و سرگردان و متناقض و محكوم به زندگي ، طالع تو نحس تر است . بايد شنا كني ، رود متلاطم و تو هرگز تنت به اب نخورده . اما يك قايق هست پشت آن سنگ كه روبرويش ايستادي ، برس ، بردار ، برو . اگر هم در تنت براي يك تماشاچي ديگر جايي بود گرچه كوچك و كج ميزبانم باش . اگر نه در برابرت آنقدر زانوهايم را بر زمين مي فشارم و دستهايم را بهم و چشهايم را به تو كه بپذيري مرا به صدايش ببندي و ببري . تا هر روز زمزمه يي باشم كه از حلقوم بانوي عشق بر مي آيد . ناله نه يا فرياد ، آوازي كه به دستهايش آويزان شده و پاسخي كه بر مدادش شكل گرفته ، زرد نه ؛ آبي آبي آبي .
6
حالا
بايد تندتر راه بروم ، تو هنوز جلوتري .
قدم بر نداريد لطفا ،
حجاب اندوهت را كه بر سر مي گذاري ، يعني آماده اي .
راه را مي دانم ، مات است و بي پايان . سه روز بيشتر نمانده
يا لچك زر دوز را تقديمش مي كنم و مي آيم
يا سر مي كنم و سر مي كنم .
رد خطوط بر جسته پيشاني حكايت از هيجان و غليان قلب دارد در تن ، همچنانيكه رويه موجهاي خليج بازتابي است از ابرهاي طوفاني در آسمان . و برقي اصيل و نهفته در گوشه هاي چشم كه انعكاس بهترين حس هاي دريافت شده است درست از همان زاويه كه در هيچ بلادي نه نقاش و نه عكاس و نه شاعر قادر به خلق تصويرش نخواهند بود . و قامتي خميده كه خود همه حكايت است و ماجرا ( شكوه خش و خش عبور تو از روي خودت ، طلسم سايه اي عميق از غم كه در قعر قلبت مدفون شده و به سمتي ديگر بر آمده ، حديث بي قراري خنده هاي خشكيده و در خلوت سخن گفتن هايي طولاني كه شبانه هايي دراز بي مخاطب مانده اند ) .
مزار تازه اي بر پا شده ، پشت اين خميازه هاي بي خيال خميده ؛ خدا خوراك شب مهيا مي كند براي اسكلتهايي با قلب هاي متورم وچشم هاي زاويه دار و تاج و نشان خانوادگي كه در گوشه اي نه چندان دنج در كشوري تهي شده و ويران زير چكمه جباران دفن شده اند و رنج مي كشند ، پيوسته مي نالند و زار زار مي گريند اما همچون پرندگان هيچ انديشه اي ندارند . خيس خيس خاك از مطبخ غيب مي خورند و نرم نرم خاطره مي شوند . ذهنشان زخمي از بوسه هذيان هاي شبانه است و تن هاشان در تب و تاب فرار از تنهايي و تمناي سپرده شدن به تقدير و تكرار ...
نمي دانم عقربه ساعت از بالا بلند كدام ارتفاع پرت شد و شكست و چشمان ناباور اينان به اشاره كدامين افسانه بسته شد كه ديگر هيچ كسي حركت آهسته دليجان هاي قبيله زمان را نديد . در چند قدمي همين كوه و دريا و آسمان و جنگل و جنگل بود كه نطفه جلادان در زهدان خميازه ها بسته شد و با اولين عشوه برف از آبستني آينه هاي قامت خميده به دنيا آمدند ، بي سر و بي دست . و با نخستين جنبش بود كه سرشان داديم و دستشان بخشيديم .
اينك در عمارت متروك ديروز و قلمرو تازه بر پا شده امروز ، دره هاي خاك و حياط خانه ها هم ديگر بستر آرامش جاودانه مهتاب در چهاردهمين روز تمام شده نخواهند بود . انگار روي اين زمين ، توي همين افق هر كجا كه آدم راه مي رود و مي نشيند سرنوشت محتومش شنيدن هلهله هاي بر خاسته از جشن وصال بي شرمي و فريب است . يا شنفتن فريادهاي نور از توفان هاي بي ايماني به پرتو ماه در همان دره هاي خاك .
مزار تازه اي بر پا شده ، زنداني از زوال و انتظار شكل گرفته . زير چرخ اين ارابه هاي پوسيدة سهل گذر ردي عميق از حيرت و سرگرداني بر تنم نقش بسته و این بار بر شانه شريانهاي كوچكم سنگيني مي كند .
اين جماعت اعتماد به اعتبار را از دست داده اند و به دنبال اسب چوبي اهالي تروا سال تا سال و ديار به ديار در سفرند . پيرو قانون سايه اند تا تابع حكم آفتاب . من نيز اگر با جريان روان باد آميزشي نداشتم ، اگر آن شب پچپچه آتش و آب را نمي شنيدم ، اگر به طرح دسيسه يي سر به سجده خاك نمي بردم ، اگر آن شب راز بارش ستاره ها را نمي فهميدم اگر صبحگاهان اشك باران را در طروات گياه نمي ديدم ، اگر همهمه پاك عطش را در حلقوم زنداني بزرگ اما بي نام نشنيده بودم ، اگر نوازش خون را پس از ضربه هاي عشق حس نكرده بودم ، اگر حسرت برف را در يك روز آفتابي نمي ديدم ، اگر بر ذبح نا مشروع آفتاب نماز قسامه نخوانده بودم اگر سايه زلال نگاه ش را بر سفره بي رونق ظهرهاي پس از كار نمي ديدم ، اگر اعتراف خنجر را وقتي به خون بي گناهي آغشته است نمي شنيدم اگر اعتياد عشق در سينه مغرب متجلي نشده بود ، اگر ماه فرياد دشنام به ابر و تندر بر نياورده بود ، اگر ابليس در پس پرده شرف و اعتماد و برادري رخ پنهان نمي كرد ، آه اگر به وسوسه يي ملتمسانه از جلوة نگاهي مهربان پيشه ام پيكر تراشي حقيقت نبود و موسيقي ازلي از زمزمة گناه و طلب در گوشم غريوي نيافكنده بود ، سازم را به جانب دريا كوك مي كردم نه به سوي شهر كه زندان است و نه به سمت آسمان كه زندانبان اين زندانيان كوچك .
ـــ اندكي بدي در نهاد تو / اندكي بدي در نهاد من / اندكي بدي در نهاد ما ... ــ / و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد . / آبريزي كوچك به هر سراچه ــ هرچند كه خلوت گاه عشقي باشد ــ شهر را / از براي آن كه به گنداب در نشيند كفايت است / .
پارادوكس غريبي ست . آنجا كه كه قدرت وحشي الهامات حقايق ، آرزوهاي آشنا و نشانه هاي ناموزون و سرگردان در سرتاسر وجودت جريان مي يابد . تضادهايي كه هر كدام امروز ژنرالي شده اند در مقام يك تزار روس و درست به همان اندازه خوف آور . ــــ بايد بخندي و تنها به خنده اي مليح و دزدانه قناعت كني تا ساقيان شب و حراميان روز در سرزمين قفقاز نبيند و نرنجند و حرمتي از دست ندهند ـــ . و گرنه دستها ، دستهاي پر حرارت و بي قرار كه ميان آسمان و زمين رها شده اند و بي خيال شكستن شفق به حالتي شاد ومورب به پيكر عظيم هوا چنگ مي زنند . حيواني وحشي كه وجود انسانيش را نه با لابه و زاري كه با رقص و نه به رنج كه با شوق و عشق ،آرام و سحر انگيز به نمايش مي گذارد .
در شاهراه گم شده بود ، زير باران يكريز جهل و كينه وجفا . حيران وشكننده در مسير نسيم محبت و شهوت . تخيل نبود ( واقعيتي زائيده ذهن ناتوان ما ، از حقيقت آشكار تر ) در خاموشي شب گفتگوهاش جريان داشت ، آنگاه كه سوار بر كشتي مهتاب در آسمان لاجوردي شنا مي كرد . در يا دريا و آسمان ... شگفتا چه غرابت نزديك و همساني . آه بازهم اين تضادهاي مزاحم كه ميان استانه هاي خويش ايستاده و خيره خيره نگاه مي كنند . مي بيني نشانه گيري دقيق گلوله هاي اجتناب ناپذير تناقض را كه بدقت و بي دليل خاكستر آرامش سالهاي گذشته ات را بر هم مي زنند و تو را كه اكنون مطرود از جامعه اي به سوي سرزميني ديگر كوچ مي دهند . سيبري ؛ شايد مكان مناسبي باشد براي شنيدن ناله هاي آشكار اشعه آفتاب كه سعي در بخشيدن رواني دوباره به سردي جانت دارند . و ديدن قزاقي كه سوار بر قايق در روزهاي گرم همان سرزمين سرد به آب تني مي رود يا معشوقه اي در دست مشاطه گان و عاشقي در بند همان حراميان سطرهاي اول . شايد هم سفري به دره مهجور چاي ، سبز و معطر و خنك ، سرزميني هميشه حي . طبيعتي باران خورده . در پي كشف بوي چوبي خيس ، بوي عطري پاك بر آمده از برگي سبز ، برگي سياه . يا به ديدن دختراني سبزه فام و برهنه كه در كنار رودهاي هندوستان آواز مي خوانند . - مشرق چه دلپذير و مطبوع است - يا نه به زنداني در جزيره باسيل نه براي ديدن اسير كه زندانبان ها . آه پاپيلون بيچاره . شايد هم به تن شب بزنم و حجاب تاريكي را از دشت شب بر دارم و دهكده كوچك بخواب رفته را بيدار كنم و بگريزم ... بگريزم به شتاب روان به سوي سرزميني نفرين شده و شوم كه آرش در بلندترين كوه وقله اش با پيكري نيرومند آخرين تير را به قدرت جانش بر كشيد و بعد ... آرشي كه زنده شده اما اين بار به هيبت زني تنها تنها . صبور، سبز و پريشان كه تا به حال كسي چشمانش را نبوسيده است و در خاموشي شب به خوابگاه دور افتاده و مسكوتش فردي و يا حتي حشره اي هم راه نيافته . زني كه تمام تنش از هيجان يك درد تافته شده ، با نگاهي ناپيدا از عمق چشمان پرهياهوي خويش كه سالها بيرحمانه و مجهول تنها مانده اند . زني كه همه هستيش موم نرميست در دستان صاحبان ضماير اول شخص مفرد ، متكلمين بيگانه و خوشبخت محيط اطراف . پر از شكايت ، آبستن اعتراف . ــ آسمان پاداش مي دهد ــ باران كه ببارد آرزوهاي دروني تحقق مي يابد ، مرزها شكننده ترند . تنفس ، كوچكترين لرزش ها ، قدمهاي بي صدا ، آه هاي آهسته ، اشكهاي ملامت بار و نگاههاي مهر آميز و يا حتي كلامي ناگفته همه چيز در حافظه با تجربه باران ثبت مي شود . اي كاش در خواب زير باران كسي نام بيگانه اي را بر زبان نياورد و يا او براي رفيقه زيبا و دخترك بلند گيسوي قصه حرمسرا كه فرمان خان برايش قانون شده انديشه گناه آلودي را فاش نسازد . تا اين احساس رهگذر هم عاقبت به لهستان برسد . گذشت زمان آهسته شده و زنان جوان به اميد آنكه دل خود يا ديگري را بفريبند به ندرت آرايش با شكوه خويش را تغيير مي دهند . اما هنوز يك چيز ميان اين زمان كند و ركود هستي جالب مانده ، بوته هاي توت فرنگي كه همچنان قرمزند ، زمين خاكي و من سبز ... سبز . هنوز از دورها گاهي صدايي ، در اين نزديكي زماني نجوايي و گاهي اين ميانه فريادي به گوش مي رسد . حركت لبها و زانو زدن و آنگاه آهنگي آشكار از تضرع و التماس ، ملوديي براي اجابت آرامش به كسي يا شخصي نه كه نيرويي ملموس در درون خودت . ــ مي بيني بازهم تضاد ــ
در تقديرش تنها يك اميد باقيست ؛ سفر . كجا به دنيا آمد ؟ همان كه زير باران بد گماني و شكنجة كينه با تني كبود در شاهراه گم شد و سر به هوا ماند . وطنش را ترك گفت ؟ نمي دانم از حوادث روزهاي گذشته كه اثري عميق در خاطره ام بر جاي گذاشته تنها درياي بيكران آرام را به ياد مي آورم و مردي در آن بالا بر فراز بادبانها ... بيگانه در پي فتح بهشت ، قسم خورده براي دوئل و گلوله اي كه ديشب در پي اختتام انتظار شليك شد ، درست همانشبي كه شاهزاده خانم مرد ،آگوست1943 با كيفري وحشتناكتر و چپقي كه لاي موهاش خاموش شد .
فرصتي براي تقديم آرامش به پيشگاه تو نخواهد بود وقتي شراره جنگ خاموش نمي شود و فرمانروايان مرزهاي روس استانبول را به من نشان نمي دهند ، در اين لنگرگاه بيكران تنها دو پارادوكس غريب ( وقوع يك فعل محال ) انديشه آتشين زندگي و شبح فرحبخش آزادي را پيشكش خواهند كرد : ماندن به قصد رهايي و گريز به اميد خواستن ... ماندن .
خوشا رهايي
خوشا نه اگر رها زيستن ،
مردن به رهايي .
ديوانه شدم ؛ و خسته و خاموش از اين ديوانگي ، بي اختيار به در و ديواري مي زنم كه حالا سهم كوچك من است از دنياي نا چيز شما ( اين هم ديالوگ من آقاي نويسنده ) . تكرار مي كنم : ديوانه شدم و اين همه تناقض براي من كه حداقلش دستانم از تجربه هاي مكرر و اطلاعات رنگين شما خاليست ؛ خالي شده و همين حالا كه مي نويسم ناتوان تر از سال قبلم ، احتمالا بايد بدور از انصاف باشد . و به احتمال قوي تر آخرين پرده از اين نمايشنامه هم در ديوانگي من خلاصه مي شود . آنهم به مشورت هاي نه طولاني كه كوتاه و پنهانيتان . عاليست و براي من كه لوياتان را خوانده ام و بيگانه را زيباترين مي بينم سناريوي خوبي بود خانم نويسنده . بايد به گذشته برگردم به جايي در اول نمايشنامه ، درست همانجايي كه او مي گفت : از اول خط قرار بود كه ندانيم .
گذشته ـ پرده اول ـ هنوز صداي رقيق دف را مي شنوم كه از ضربات مداوم دستان مرد است بر پوست و صداي رقص زنجيرهاي كوچك و متصل را . مردي كه به اعتراف خودش بيشتر از هر كس و هر چيز به ابهام محتاج است و به استعاره تشنه . دقيق كه نگاه مي كنم ، مي بينم سواحل يك اتاق كوچك را با مساحتي به اندازه درازاي سالهاي يك دوستي ( كه در پرده هفتم تمام مي شود ) ضرب در عمر كوتاه صداقتي مبهم ، به ارتفاع تلاش براي يك اتفاق بزرگ . آن جا كه به مدت يك هفته و شايد هم كمتر مكان نويسندگي دروغ هاي پي در پي بود و تحويل ديالوگ هاي شخصي به رهبري آقاي نويسنده . همه چيز درست از همان اتاق نيم دايره چهار گوشه شروع شد و از يك صبح بهاري و از چشمهاي سياه و خيس شده دختر كه باران تند شب قبل را تو جيه مي كرد . شب قبل كه من تا صبح مي نوشتم و او درست در همان لحظه در زير زميني كه حالا ديگر اتاقش شده و تاج محل روزهاي مستي ، تنهاييش را مي گريست من با شب شباهتهاي زيادي دارم از سياهي چهره گرفته تا ظلمات و تاريكي نگاه و رسوايي قلبم كه به هر صداي خوشي جواب مي دهد . اما تو خانم نويسنده هميشه خود باران بوده اي و مي ماني ، در آسمان پاك و در زمين جاري .
ـ پرده دوم ـ كاش امروز هم كه قلمم تب كرده و چشم بسته هذيان اين هفت پرده را روايت مي كند و همقدم با من روي اين صفحه به جستجوي قطره اي آب رژه مي رود ، باران مي زد . كاش تابستان نبود با عبور و مرور خطوط گرما بر روي پوست تنم تداعي خاطرات خنك بهار كمي سخت مي شود ، كاش آسمان ظهرهاي تابستان شهامت بر هم زدن رسم ريزش هاي يكريزباران را از دست نمي داد . بگذريم از اين باران و از آن شب و از تمام صبحهايي كه مستانه عصيان مي كردي و با كلامت كه به جز تعدادي واژه چند هجايي چيزي نبود من را به تفكري عميق فرو مي بردي و پرسشي شگفت را در ذهنم نشانه مي گرفتي و اتفاقا هم هر بار درست به نقطه مركز مي زدي و مي رفتي . مي دانستم دليل آن همه بي قراري و هيجان و خنده را مي دانستم و حتي جواب معادله هاي مجهول رفاقتمان را از بحر بودم ، چه بايد مي كردم دو راه بيشتر نبود ، يا دور برگرداني كوتاه به سمت صحراي علي چپ كه انتهايش به ابتداي همان آبادي ديوانه هاي رخ افتاده به جام مي رسيد آقاي نويسنده ، و يا مرگ ؛ مرگ كه اين نوعش كم بود و شيرين و با ذائقه من كه به طعم هاي تلخ مشتاق ترم ، ناسازگار . راه اول را كه به هيبت ـــ ما زاده شده بود ــ برگزيدم ، انسان ... انسان ... انسان . ماندم
پرده سوم نمايشنامه اتان با اين انتخاب آغاز شد و اينطور ادامه يافت : تنهايي دل ساده من و غربت خنده هاي خشك شده . بايد عبور مي كردم ، هر چه سريعتر و كوتاهتر از اين راه مي رفتم آزادتر بودم ؛ رها . به فريب ماهي كه بدون آب زنده نبود و فقط داستان مي گفت به دريا زدم . و مثل هميشه به اعماق زيبا و دست نخورده اش سفر نكردم و در سطح ماندم . و به دست و پا زدني حقير قانع شدم ، حتي نشد كه سيگاري روشن كنم نه براي اينكه فرصت نبود ، كبريت هايم نم كشيده بودند . حالا كه غرقم و به سمت بكر ترين نقطه ـ گرداب ـ مي روم ، حالا كه ديگر ماهي نيست و رفته به آرامش آغوشش حسرت مي خورم . دوباره تكرار : كاش باران مي باريد و ماه هم قدري كمك مي كرد و دريا بالا مي آورد من را كه حالا جز وجودي ترك خورده و زخمي از لگد هاي پياي اسب هاي دريايي چيزي نيستم . در پرده سوم اوضاع ظاهرا عاديست اما همه چيز خراب . تنها مانده بودم و غمگين در ميان انبوه پراكنده اي از نگاههاي نزديك ، ميان خنده هاي خالص ، لطيف و عزيزي كه ديگر سهم من نبودند . بايد احمق جلوه مي كردم و اتفاقا تكليف اين قسمت در حماقتم روزانه ام تعيين شده بود . خانم و اقاي نويسنده هروز ساعت 8 براي هم داستان مي نوشتند و يكديگر را توصيف مي كردند ، بي خيال چشمهاي من . يكي ليوان را در حسرت اندام زيباي ديگري يكباره سر مي كشيد و آن يكي بيچاره حتي عينك به چشم نداشت كه ببيند دستش را كجا مي گذارد . فوت هاي پياپي و جريان از اين قرار بود خانم نويسنده : اوه چه گيسوان بلندي
پرده چهارم باشكوه تر نوشته شده بود ، ميلاد خانم نويسنده و عطري كه بوي چاي مي داد و گلي كه هرگز خشك نشد . شام اول آن شب در پرده چهارم با پرده شام اخر مسيح قابل مقايسه هم نبود ؛ زيباتر اما نه براي من كه در طي مسافتي طولاني به سه راهيي رسيده بودم كه احيانا يكيش به ابادي مي رفت و آن دو تصادفا به زندان مي رسيدند . پس زنداني بودم ، اسير اما در آرزوي رهايي و پنجره هاي آن زندان سبز رنگ رابط خوبي بود بين من و باد كه هر از گاهي آن شب فريادم را با خودمي برد تا به گوش ميهمانان ضيافت چهارمين پرده نرسد . شما نمي دانيد در پرده چهارم چه كشيدم ، بغض ... بغضي كه مجالي براي شكستنش نبود و تنهايي كه آرام آرام ، عريان و قابل لمس رخ مي نمود . حتي شب براي ماندنم اصراري نكرد ، بي فايده بود بايد مي رفتم و ...
پرده پنجم : زمان زمان دلتنگي ها بود و بي تابي هاي نا تمام ، دلتنگ بودم دلتنگ گوشه هاي دنج نگاهشان براي هر سه كه مي شد شش تا و حتي به سرد بونش هم راضي . اما نبود ، هر چه بيشتر جستجو مي كردم يافتنش مشكل تر مي شد . انگار همه چيز خيلي دقيق ربوده شده بود ، مي ترسيدم از آن همه اعتماد . بايد منتظرم مي ماندندشايد مقصر اصلي ارديبهشت باشد كه زيادي مهربان شده بود و يا نه شايد در يا كه در پرده سوم هوسباز بود و هرزه ، آه من هميشه اشتباه مي كنم مقصر صداي سوت شبگرديست كه شبانه به دنبال امنيت در دورهاي ابتدا وانتهاي نزديك كوچه هاي بن بست صداي سوتش را فرياد مي كشيد و گوششان را ناشنوا .( اين اشتباه سوم بود ) همان بن بستي كه آقاي نويسنده ساعتها در آن سرش را به دست مي گرفت و براي دوري از دختري با گونه هاي سفيد و سرد ، اشك مي ريخت . در اين قسمت بود كه سفر كردم ، ندايي كه در شهري ديگر به سادگي مرا به ارامش دعوت مي كرد، چمدانها را بستم و اين بار برهنه وگريان تا شهر دويدم و غروب دشت سمت چپ را نيم نگاهي هم نيانداختم و فقط همين .
پرده ششم : آقاي نويسنده بيست و نهم ژولاي وقتي از ولايتش بر مي گشت پس از يك ديدار دوستانه با خانم نويسنده ، مريض شد . درست همان روز : مست ، منگ ، بي هوش ، ضعيف و تشنه ... تشنه . يك روز ، دو روز ، سه روز ، چهار روز ، تمام نمي شد . حتي عطر و پيغام گل هاي سفيد و قرمز هم نتوانست جايگزين عطر ليمويي شود كه به خانم نويسنده اشاره داشت ، دختري كه هر جاي بدنش ... من چقدر با صبر بازي كردم ، چه طور توانستم پست ترين نقش اين نمايشنامه را بپذيرم . چه طور اينهمه مدت پشت چراغ قرمز ماندم به هواي مهربان بودن . چرا يك بار به آنها نگفتم وقتي شما به احساس من تجاوز مي كرديد از من اجازه نگرفتيد كه حالا براي رفتن و كوچ آن بهانه كرده ايد ، در اين پرده كسالت آقاي نويسنده هشدار بود . نمي خواستم اگر روزي به هر دليلي نبود حسرت بخورم كه چرا نگفتم به من چه گذشته است و چگونه براي راضي بودنش و تنها به اين دليل حماقت را تحمل كردم و در پرده بعد لبريز شدم . چيزي نه مثل ريختن كه پرواز .
پرده هفتم : ديوانه شدم و اشك كه نيمه شب ها پاياني برايش نيست و خواب كه ميلي براي مصرفش ندارم ، ديوانه شدم و در پرده هفتم است كه مي نويسم و حرف مي زنم بدون هيچ ديالوگ نوشته شده اي . چيزي به نام اعتراف ؛ رها شدم و آرام اين زمزمه بي دليل كه ديالوگ آخر است :
من پيش از اين ها مي خواستم طوري پوشيده شفاي نور و مرهم گفت و گو بگويم / اما يكي از ميان شما نپرسيد : / اصلا تو اينجا چه مي كني / يا اين همه اشاره به نقطه چين شكسته يعني چه ؟/ حالا ديگر دير است / فقط به كسي نگوئيد /
نمي خواهم باورم كنيد ... فقط مي دانم كه مي فهميد
.پنج شنبه ۲۵/۳/۱۳۸۵ در حال عبور از كنار گيشه روزنامه فروشي بودم كه ناگهان پاهايم قفل شد . نگاهي به شرق انداختم ۲۵۰ تومان ، تيتر زده بود ؛ نامه ۵۰ اقتصاد دان به رئيس جمهور : مملكت رو به زوال است . يك نگاه به اين طرف ، يه نگاه به آن طرف انداختم ببينم روزنامه اي ارزانتر هست كه اين نامه را نوشته باشد . ديدم بله اعتماد ملي ۱۵۰ تومان . اعتماد را خريدم ــ نه به بهايي گزاف ــ از خودم خوشم آمد كه چقدر با هوش هستم !!! زيرا متن نامه كه در هيچ روزنامه اي دستكاري نمي شود و اتفاقاً من هم كه جز خواندن نامه كاري با روزنامه ي اين روزهاي ايران ندارم . يك لحظه فكر كردم عجب نابغه اي هستم و ... كم كم خيالاتم داشت به جاهاي باريك مي كشيد كه زود از آن بيرون آمدم . به خانه كه رسيدم سريع به خواندنش مشغول شدم تا ببينم اوضاع از چه قرار است كه اين ۵۰ اقتصاد دان احساس خطر كرده اند و هشدار داده اند . يك مطلب را كه راجع به صندوق ذخيره ارزي بود را درست فهميدم ( مگر نه اينكه صندوق ذخيره ارزي براي اين به كار گرفته شد كه از نوسانات بازار نفت و وارد ساختن شوك هاي عظيم اقتصادي به بازار ايران جلوگيري كند ؟ پس چرا هم اكنون شاهد آن هستيم كه هر از چند گاهي تحت عناوين مختلف و مغاير با اصول برداشت از اين صندوق برداشت مي شود ) و بقيه را نيز يا نمي فهيمدم يا درصد كمي از آن را متوجه مي شدم ، چرا كه اغلب با عباراتي برمي خوردم كه تمامي اطلاعات و آگاهيم را به زير سوال مي برد . اما در ميان حداقل يك چيز را خوب درك مي كردم و آن فضاي حاكم بر نامه بود كه واقعاً اقتصاد ايران را با چالش روبرو مي ساخت .
و اما چالش : اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره نه شير داره نه پستون شيرش رو بردن هندستون . اين را يكي از بچه هاي دانشگاه گفت و بعد سريع بدون وقفه عنوان كرد كه اگر گاو حسن نه شير دارد و نه پستون شيرش را چه طوري به هندوستان بردن ؟ و در مقابل اين ما بوديم كه با چشماني كاملاً گرد و فكري فرو رفته نتوانستيم اين معادله خطير را حل كنيم . در آن جا بود كه معني واقعي چالش را پس از مدتها دريافتم . آيا معني واقعي چالش همان چاله بوده و بعداً محض بوجود آمدن هر گونه ابهامي با چاله ديگري يك ـ ش ـ به آن اضافه شده و يا اينكه نه بر عهده متخصصين امر است ؟ــ از هندوستان كه بگذريم ايران خودمان خوشتر است ــ . علي رغم اقتصاد بيمار و سرايت ويروس مهلك آن به مردم ، كشورهايي چون سوريه ، عراق ، فلسطين و افغانستان از نعمت بزرگ همسايگي با كشوري اسلامي تند و تند بهره مند مي شوند و كمك هاي مداوم كشور عزيزمان ايران هيچ گاه حتي در مواقعي كه خودمان در معرض نابودي بوده ايم از اين كشورها دريغ نشده ، پس به اين نتيجه گيري مهم مي رسيم كه : اتل متل توتوله ، ايران خانم چه جوره ؟ نه گاز مي ده ، نه بنزين ، پولش بردن فلسطين . گمان مي كنم بيان اين ضرب المثل اسلامي ــ ايراني كاملاً به جاست كه چراغي كه به منزل رواست به مسجد نه تنها حرام نيست كه مسجد از اولويت بالاتري هم برخوردار است ، پس بهتر و صحيح تر آنست كه بگوئيم : چراغي كه به منزل حرام است به مسجد رواست . مسئله : ( احتياط واجب آنست كه اشكال نداشته باشد ) .
اقتصاد بنزيني : با خودم گفتم با توجه به وضعيت اقتصادي مردم كه ۶۰ ـ ۷۰ درصد از طريق مسافر كشي با ماشين شخصي امرار معاش مي كنند با جيره بندي بنزين و كوپني كردن آن نه تنها وضعيت زيست ( با آن شرايط آرماني از صبح تا شب دويدن ) بدتر نمي شود كه طبق گفته رئيس جمهور محترم كه فرموده بودند امورات مردم با كوپني كردن بنزين هم مي گذرد بهتر هم مي شود چرا كه مشاغل جديدي بوجود مي آيد كه مي تواند گام بسيار بسيار بزرگي در راستاي ريشه كن كردن بيكاري و حل مشكل جوانان كه از دغدغه هاي مهم ايشان هست هم باشد . مشاغل شريف و اصولي كه كمك شاياني به بهبود شرايط بهم ريخته كشور مي كند . از آن جمله مي توان به جعل كوپن بنزين ، كوپن فروشي در ميادين اصلي شهر ، مسافر كشي با اسب ، كالسكه و گاري و در نتيجه كمك به حفظ محيط زيست اشاره كرد . كه تنها سه مورد از اثرات اين تصميم ارزشمند و سنجيده است . البته مهم نيست به ياد دهه ۳۰ ـ ۴۰ و به ياد آن دوران و با افتخار به اينكه ( هر كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش ) مي توان اين نوع جديد را با ميل تمام پذيرفت . به خودم مي بالم و افتخار مي كنم وقتي مي بينم نه تنها اقتصادمان در حال ركود نيست كه كاملاً هم پوياست و بر اثر تنها يك مورد از تصميمات ، خدمت گزاران محترم كه از قضا بسيار هم عاشق خدمت هستند و كسي جز اين قشر عاشق خدمتگزاري نيست ، مشاغل جديدي متناسب با وضعيت گذار جامعه ( قرون وسطا) رواج مي يابد كه در نوع خود بي نظير است و چه بسا هر كدام موجب خلق جديدتري هم بشود . روزنامه را مچاله كردم و درون سطل آشغال نيانداختم ، زير آب گرفتم ، خيس كه شد پنجره هاي اتاقم را پاك كردم و به اين انديشيدم كه واقعاً اين جا كجاست ؟
اقتصاد بيمار ، فرسوده ، مرده ؛ جامعه منحرف شده از نظم و ديسپلين زندگي ؛ نظارت هاي اجتماعي كه به صفر رسيده ؛ ساختار جمعيتي جواني كه ديگر فرصت طلايي براي كشور نيست و به چالش تبديل شده ؛ انحراف از فرهنگ آرماني و فرهنگ واقعي ؛ رفتارهاي مورد علاقه حكومت از طريق استفاده از زور ، اقتدار طلبي و نهايتاً ظهور فاشيسم . ماندن و در جا زدن در كليشه و سنت و در اوج ماجرا به آن تعصب داشتن ، سير نزولي منحني اميد كه روندي سريع را طي مي كند ؛ بحرانهاي اجتماعي كه زير پوست شهر نفوذ كرده و تا فوران راهي نمانده ؛ نيروي جوان بي انگيزه و در كنارش هدر دهي همين نيرو و پتانسيلهاي قابل دسترسي كه از مشخصه هاي بارز سيستم هاي اداري ـ اجتماعي بسته ايست كه از درون دچار آنتروپي شده اند ؛ استبدادي جاري كه در آن هر كس به فكر بيرون كشيدن گليم خود از آب است ؛ آسيب جدي به انديشه هاي متعالي در سرنوشت تلخ و گزنده جامعه با آن قوانين كذايي ؛ حكمت و تمدن والاي ايراني كه به واسطه خواست ، كم انديشان ، زياده خواه بي منطق به تاراج رفته احساس حقارت و ترس ، عدم شهامت و جسارت كه جا را براي تفكر و منطق و انديشه و انديشه و انديشه در ذهن تك تك افراد جامعه تنگ كرده ؛ چالش نا فرجام سنت و تجدد در عرصه هاي متفاوت ، سياسي : دولت سالاري ــ مردم سالاري ، اقتصادي : سرمايه داري تجاري ــ سرمايه داري صنعتي ، اجتماعي : آزادي سبك زندگي ــ سبك زندگي واحد سنتي ؛ زيست در فضايي نيمه مدرن ؛ ارائه تصويري مخدوش از آزادي و دموكراسي از سوي روشنفكران !!! خسته ، بي حوصله ، ناآشناي اصول گرا ؛ و در كنارش سركوب حركت هاي آزاديخواهانه كه گاهاً آگاهانه صورت مي پذيرد ؛ عدم نظارت مستمر و پوياي مردن در گذر زمان براي اصلاح حاكميت ( والي و رعيت ) و ... الي ماشاءالله
آري اينجا ايران است / زمين / منظومه گازي / كهكشان راه نفتي .
ونك ساعت ۴:۱۵ بعدالظهر . سيگار مي كشيد تند و تند ، ميان ناله و ضجة دودها گم شده بود و مضطرب و پريشان اطرافش را نگاه مي كرد ۲۰۶ ، ۴۰۵ ، بنز ، پرشيا ، بوقهاي ممتد و التماس هاي مكرر ، اما اهميت نمي داد . شلوار كوتاه و مانتوي تنگ و روسري كوچك و آرايش صورتش كه بيشتر از هر چيزي جلب توجه مي كرد ، حتي بيشتر از غم پنهان شده در گوشه چشمانش . مي كاپ سياه . روي كفشهايش عكس يك اسكلت بود ، همان علامت مرگ معروف . محو پاهاي خوش فرمش بودم كه متوجه شدم قدمهايش به سمت من برداشته مي شود ترسيدم ؛ اما بعد خجالت كشيدم از خودم ، از او . به ياد شخصت ملاني افتادم در بر باد رفته ، كه چقدر زيبا با بل ارتباط برقرار مي كرد و نمي ترسيد . نزديك شد و پرسيد ساعت چنده ؟ و اين آغاز گفتگوي ما بود :
من : ۴:۲۵ دقيقه ، دختر : مرسي .مي تونم اينجا وايسم ،م:خواهش مي كنم ، حتماً . د: روزنامه چيه دستت ، گفتم شرق ، خنديد ،گفت نخون دختر حيف نيست وقتت رو با اين اراجيف تلف مي كني تا وقتي جووني مي توني حال كني ول كن اين برنامه ها رو د: بچه تهراني ، م: نه از همدن اومدم . اومدي پايتخت اونوقت اينقدر ساده اي مي خواي يه شال درست و حسابي بدم سرت كني ، اضافي دارم ها ، م: نه با همين راحترم . د: تهران رو بلدي ، م: اي يكمي ، مسيرهايي رو كه به خونه برادرم مي رسه بلدم . د: منتظر كسي هستي ، بله دختر عمه ام كلاس كنكور داره تو همين آموزشگاه ، منتظرم تا كلاسش تموم بشه . م : شما چطور ؟د: آره منتظر مشتري يكي قراره بياد ولي دير كرده ، چيه چرا اينطوري نيگا مي كني ، پول لازم دارم ، مي فهمي پول ، بالاخره يه طوري بايد جور بشه ديگه از ديوار خونه مردم كه نمي تونم برم بالا ، دارم از چيزي كه خدا بهم داده استفاده مي كنم ، گناه ؟( چقدر راحت حرف مي زد ) يه طوري فلسفي نيگا مي كني آدم مي ترسه . نگفتي؛ چه كاره اي ، درس مي خوني يا نشستي خونه بيان بگيرنت ؟ نه دانشجو ام ، پس بيكاري مثل من ؟م: تا بيكاري رو چي بدوني . منم يه زماني دانشجو بودم ، پرستاري مي خوندم دانشگاه آزاد اولين بار براي هزينه دانشگاه بود ( ترم دوم ) بود كه پيشنهاد استادمون رو قبول كردم ، مي دوني استاد چي بود ؟ م : چي ، د: معارف . از اونايي كه ته خدا و پيغمبرن . زن مرده بود بدبخت ، اين آخريا كارمون داشت به عقد و ازدواج اين حرفها مي رسيد ، اما ولش كردم ، هم اونو هم درسمو ، حالم از همه مردها بهم مي خوره ، يه مدت بيمارستان بستري بودم ، وقتي اومدم بيرون دوباره با اولين پيشنهاد از راه به در شدم ، مزه پولم كه رفت زير زبونم ديگه نتونستم دل بكنم . م : درستو چرا ول كردي ؟ د: لذتي نداشت برام . م: يعني اين كار علاوه بر پولش لذتم داره برات . د: خب آره ، گاهي وقتا ، بستگي به طرفش داره ، اگه جوون باشه چرا كه نه . چيه به نظرت من يه حيوونم ، نه ؟ م: البته كه نه شما هم مثل من ، مثل بقيه يه انساني . منتها انسانهايي كاملاً متفاوت از هم ، با نگرش هاي جداگانه . مشكل شما اينكه بر خلاف عرف رفتار مي كني و براي ايمانت احترامي قائل نيستي . هدفها و آرمانت خيلي كوچيك هستن و به دنيا با ديد خيلي خيلي محدودي نگاه مي كني ، چرا نسبت به مردها اينقدر بدبيني ، در حالي كه خودت مقصر بودي و خودت خواستي كه از تو اينطور استفاده بشه . د: آنكه شيران را كند روبه مزاج ، احتياج است احتياج است احتياج . پول مي خواستم ، عاشق پرستاري بودم ، بايد يه جوري ادامه مي دادم . مي تونستي ترك تحصيل كني ولي اين كار رو ادامه ندي . د: بي خيال شو جون عزيزت . تو كه اينقدر ساده اومدي بيرون واقعاً برات مهم نيست پسرا نگات كنن ، كيف كنن . م: نه عزيزم مهم نيست ، همينقدر كه لباسم مرتب و تميز باشه برام كفايت مي كنه .
د: چند لحظه صبر مي كني ( رفت طرف ماشين ) . چقدر ؟ چي مي گي ؟ برام صرف نمي كنه ، چند نفرين ؟ يك هفته سه نفري ، نه نمي ارزه ، نه داداش من نيستم ، فاطي چهارراه بالا وايساده بود ببين قبول مي كنه بياد . قربونت . ( خشك شده بودم ، اولين مرتبه بود كه مي ديدم يازده / ده/ نه ، فشارخوني كه پائين و پائين تر مي آمد ، سرم گيج مي رفت ، مي خواستم فرار كنم ، فرياد بكشم ، كمك بخواهم اما ... ) برگشت طرف من ، ماشين دور شده بود . د: تو رو به جون هر كي دوست داري اين روزنامه رو بيانداز دور ، مايه آبروريزيه به خدا ( آه ! خدايا چقدر بين من و او فاصله هست ، تمام چيزهايي كه براي من ارزش است براي او شده ضد ارزش ) . د: ماشين رو ديدي م: بله د: همونهايي بودن كه منتظرشون بودم م: پس چرا نرفتي د: آخه اگه مي رفتم دلم براي تو تنگ مي شد م: به سختي لبخندي زدم د: نه بابا سر قيمت معاملمون نشد .چي شده؛ حالت خوب نيست ، بيا اين كاكائو رو بگير بخور فشارت افتاده ، چيزي نيست . بگير ديگه نترس معتاد نمي شي . م: مي تونم بپرسم خانواده داري يا مستقلي ؟ د: نه نمي توني چون جواب نمي دم ، اصلاً نمي خوام راجع بهش فكر كنم م: باشه هر طور راحتي . د: منم مي تونم يه سوال بپرسم ، م: البته . د: تو دانشگاه يا بيرون كسي رو داري كه باهاش حال كني م: نه د: حتي در حد يه دوستي ساده ، م: دوست كه زياد دارم ، اما اون دوستي كه مد نظر شماست نه . د: مثلاً چه دوستايي م: عليرضا عضو كانون كه البته متأهله ، آمنه ، فهيمه ، علي برادرم ، شكوفه و... د: جالب شد ، با يه پسر متأهل دوست شدي م: گفتم اون دوستي كه شما فكر مي كني نيست .به قول عليرضا ( سبزواري ) اوايل ادبيات حلقه پيوند ما بود اما حالا درد مشترك هم به اون اضافه شده ، دغدغه هاي يكسان .دغدغه هايي كه به نظر شما باعث آبروريزيه . د: ناراحت شدي مسخره كردم م: نه چرا بايد ناراحت بشم ، شما نظرت رو مي گي ، حالا يا درسته كه من قبول مي كنم يا اشتباهه كه نمي پذيرم . ضمناً من از دوستي با كسي حال نمي كنم ، اگر انسان شايسته اي باشه از اون و افكارش به طور صحيح استفاده مي كنم .
م: سلام مژگان اومدي ... خسته نباشي . مژگان: ابله چرا كنار اين وايسادي م: آرومتر مي شنوه مژگان : خب بشنوه ، فكر نكردي اگه يكي ببينه چي مي گه م: نه من به اين طور قضاوتهاي الكي اهميت نمي دم . مژگان : كارت خيلي اشتباه بود م: اينكه نمي تونم بي تفاوت باشم اشتباه ؟ مژگان : باور كن اين طور آدما ارزش دل سوزي ندارن . اينا ادم نيستن ، حيوونن . ( چرا من از مژده هم فاصله داشتم ) ، بيا بريم ديگه ، تو راه با هم صحبت مي كنيم . اجازه بده ازش خداحافظي كنم م: خانم د: اسم من زهراست بهم مي كن زري دلار ، م: زهرا خانم با من كاري نداري د: نه فقط اين شماره موبايل منه ، با من تماس مي گيري ؟ م: حتماً ،د:خوشحالم كه بعد از سه چهار سال بالاخره يه دوست سالم پيدا كردم م: مي تونم خواهش كنم براي امشب دنبال مشتري نباشي د: چرا م: چون مطمئناً تمام امشب رو موقع خواب به تو فكر مي كنم ، مي خوام خيالم راحت باشه با كسي نيستي ، تنهايي و تو هم به من فكر مي كني . بدون اينكه خداحافظي كنه رفت ، د: باشه ولي فقط امشب ، راستي ( باصداي بلند ) قول نمي دم كه به تو فكر كنم . و من فقط بيخودي مي خنديدم اما در دلم آشوب بود...
جايي مي خواندم بحرانهاي اجتماعي محصولات دوران گذار از جهان كهن به جهان جديد هستند ، اي كاش مي شد اين دوران و بحران هر دو باهم زودتر تمام شود ، زودتر تمامش كنيم ، تعارض و تضاد ميان تجدد و سنت ، قتل و جنايت ، طلاق ، خود كشي ، بحران هويت ، تورم ، نابرابري ، خشونت ، فحشا و روسپي گري و ... معضلاتي هستند كه متأسفانه در كشور ما روند صعودي سريعي را طي مي كنند ، معضلاتي كه تا چندي پيش به راحتي نمي شد آنها را ديد ، امروز به صورت ملموس مي تواني از نزديك در زندگي اكثر افراد جامعه آن را حس كني محسوس تر از آنچه كه بايد .
بوي دود ، ترقه ، انفجار ؛ كوزه هايي كه از آن جن بيرون مي آيد ، صداي مرگ تمام شهر را پر كرده . همدان امشب بر پايه هاي خويش مي لرزد و مهتابي كه ( دوستي مي گويد در فاضلاب هم مي توان عكسش را ديد ) بر گستره بي پايان شب نور مي افشاند ، نوري زيبا كه از آن خودش نيست ، وام گرفته از خورشيد است و روزهاي ممتد تكراري . امشب زمين ميان ماه و خورشيد فاصله مي اندازد و مهتاب كم كم پيراهن سياه ساتنش را تن مي كند و با لبخندي كوچك سايه زمين را تنگ در آغوش مي فشارد و براي ساعاتي كوتاه كره ارض از داشتن قمري نوراني محروم خواهد شد . درختان لخت بي شرم هم چشم برآسمان دوخته اند و در گوش يكديگر زمزمه مي كنند مراسم عشق بازي ماه و زمين را و بعد اين حسرت است كه براي هر دوي ما مي ماند . هواي حياط هم سردتر از داخل خانه شده اما من گرمتر از حياطم و تنها روي تراس زير نور مهتابي كه ديگر نيست كتاب مي خوانم و نمي دانم كه براي خواندن و فهميدن واژگانش مي بايست بخندم يا... .
يك ساعت بعد : ضلع جنوب شرقي اتاق يك ميز و صندلي هست كه به انتظارم تمام روز را تنها بوده اند و صفحه كليدي كه صدايش از ترقه هاي بمبي كه لهجه همداني دارند دوست داشتني تر است .
وقتي ۲۰ سالش بود تروريست بود ، وقتي ۲۵ ساله شد ، آنارشيست شد . وقتي ۳۰ سالش شد تندرو شد . وقتي ۳۵ سالش شد ميانه رو شد . در ۴۰ سالگي ليبرال شد ، وقتي ۴۵ سالش شد محافظه كار شد ، در ۵۰ سالگي طرفدار استبداد شد ، در ۵۵ سالگي در جريان يك ترور به وسيله يك تروريست ۲۰ ساله كشته شد .
گاهي وقتها مردم يك كشور آنقدر خجالتي و نجيب هستند كه تا رويشان بشود و به رؤساي كشورشان بگويند برويد كنار ، ۱۰ سال طول مي كشد .
يك نفر انقلابي ۲۰ سال زندان بود ، بعد از پيروزي انقلابش چون هيچ كاري بلد نبود شد رئيس زندان .
يك نفر آنقدر تند روي كرد كه پايش چلاق شد و چون نمي توانست راه برود شد طرفدار سياست گام گام .
به يكي اتهام زدند ، سه روز دفاع كرد و بي گناهي اش را اثبات كرد ، پنج سال افتاد زندان .
مردم به رئيس گفتند : ما از تو اطاعت مي كنيم ، رئيس گفت : من نوكر شما هستم ، مردم گفتند نه تو سرور ما هستي ، رئيس گفت : من كوچيك شما هستم ، مردم همه گفتند تو پدر ما هستي ، ۲۰-۳۰ سالي با هم تعارف تيكه پاره كردن ، تا آخرش حوصله مردم سر رفت ، ريختن رئيس رو بكشند و لي رئيس همه رو قتل عام كرد .
به يه نفر گفتند تو خيلي بزرگي ، ما همگي خرتيم ، باورش شد . مردم مجبور شدن همه بهش سواري بدن .
رئيس يه مملكتي مي خواست جنگ راه بياندازه ، اما سرباز به اندازه كافي نداشت ، دستور داد از اون روز همه بچه هاي مملكت ۱۸ سالشون بشه .
پوتين هاي نظامي بيرونش واكس خورده و توش بوي گند مي ده .
يه عده بودن كه قدرت داشتند ولي مردم از اونا بدشون مي اومد ، يه عده هم بودن كه مردم از اونا خوششون مي اومد اما قدرت نداشتند .
در يك كشور نوشتن در مورد نا اميدي و ياس و پوچي ممنوع شد ، ادبيات اون كشور از بين رفت .
يه آقايي فحش مي داد شد سخنران ، يه آقايي عصباني بود شد قاضي ، يه آقايي شاعر بود شد دربان ، يه آقايي بي سواد بود شد معلم ، يه آقايي صداش خوب بود ، خفه شد . يكي از مردم بدش مي اومد شد رئيس همه .
چون مخالفت كردن ممنوع بود ، رئيس فكر مي كرد ، همه مردم موافق هستند .
يه نفر اينقدر سر موضعش ايستاد كه از همه عقب موند .
پابرهنه ها انقلاب كردن و براي اينكه عدالت برقرار بشه توليد كفش رو ممنوع كردن .
يه نفر تند روي مي كرد ، صد نفر ديگه كشته شدن . بعداً آقاي تند رو در خاطراتش نوشت بله ما در آن زمان اشتباه كرديم .
يه آقايي تصميم گرفت تمام استعدادش رو براي ساختن مملكت صرف كنه ، منتهي چون استعداد نداشت ، مملكت خراب شد .
يه نفر همه چيز رو عادلانه تقسيم كرد ، هيشكي ، هيچي گيرش نيومد .
از وقتي توليد متوقف شد ، مردم بي كار شدن و از وقتي بي كار شدن شروع كردن به افتخار كردن .
آقاي نويسنده كشته شد ؛ با دقت تمام پرونده اش را پيگيري كردند ؛ به سرعت قاتلش را دستگير كردند ؛ به شدت قاتلش را اعدام كردند ؛ براي نويسنده مراسم بزرگداشت برگزار كردند ؛ عكس نويسنده را بزرگ كردند و روي همه ديوارهاي شهر چسباندند ؛ مجسمه نويسنده را گذاشتند وسط شهر ؛ اسم يك بزرگراه را هم به نام او كردند ؛ اما اجازه چاپ كتابش را ندادند .
هيت وزيران كشوري براي يك ماه به مسافرت رفتند ، رشد اقتصادي كشور افزايش يافت .
يه نفر قدش دراز بود ، بهش گفتن چرا قدت درازه بيا بريم كلونتري ، گفت : عوضش يواش يواش راه مي رم ، هيچي هم حرف نمي زنم . ولش كردن .
يه آقا و يه خانوم خيلي دلشون مي خواست با هم ديگه حرف بزنن ولي هر وقت مي خواستن حرف بزنن مأمورا اونا رو مي گرفتن ، بالاخره با هم ديگه ازدواج كردن و بعد از يك ماه به اين نتيجه مهم رسيدن كه هيچ حرفي براي گفتن ندارن . تصميم گرفتن از هم جدا بشن ، رفتن پيش مأمورا ، اونا گفتن ديگه نمي شه از هم جدا شين .
يه نفر مي خواست معروف بشه دنيا رو به گند كشيد .
يه نفر چوب خورد تو سرش گفت : آخ ، به اتهام اشاعه اكاذيب مرد .
يكي كارخونه درست كرد ورشكست شد ، يكي جلوي كار خونه دارها رو گرفت پولدار شد .
كتاب كوتوله ها و قد درازها به قلم زيباي سيد ابراهيم نبوي ، چاپ ۱۳۷۹ .
سي دقيقه ديگر هم گذشت ، شهرآرام شده و ذهن من هم . راز چشمان خستة خون گرفته ام را در دقايقي كوتاه به آئينه سپردم ، امانت دار خوبيست ؛ رام ، صبور و البته ساكت . تخت هم صادقانه براي يك خواب راحت انتظارم را مي كشد ، آه چقدر من خوشبختم كه يك تخت دارم و تا صبح مجبور نيستم تنها باشم ، مثل شب بخيرهاي متعدد تكراري كه ميان عالم كلمات تنهاترينند و صبح بخيرهايي كه فقط براي فرو ريختن فاصله ها متولد مي شوند . چقدر من خوشبختم كه كتاب را خواندم اما نه خنديدم و نه گريه آزارم داد وتنها به اين جمله كه نمي گويم از كيست فكر كردم و آرام گرفتم :
قدرت اگر ماندني به تو نمي رسيد
خاطره خيس ظهر عاشوراي من ‹‹ آمنه يوسفي ››
حكايت بيمارستان هم حكايت عجيبي است ، دارالشفاء ، مريض خانه ، خانه مرگ و خانه گاهي زندگي . خانه پرستاران مبتلا به مرض مزمن عادت . خانه آدمهاي بي خيال و چشم و دل سير از ناله و ضجه و مرگ . خانه گاهي همه براي يكي و درخشش معناي گذشت . خانه آدمهايي كه از انجام وقيح ترين كارها نان مي خورند و مجبورند . خانه پيرمردي كه زمين را مي شويد و هر روز اتاقها به بركت دستان پير او پذ يراي ميهمانان هميشه بيمارند .خانه اول پول ، بعد مريض . خانه اميد بيمار، التماس و التماس . خا نه مادرهاي غريب قران به دست كه كنار تخت مريضشان ساعتها اشك مي ريزند و دعا مي خوانند و بر آورده نمي شود ... خانه پدران مغرور كه پنهاني اشك مي ريزند و آب مي شوند ، پنهاني . خانه فرزندان به شدت عاشق كه دستان پيري را مي فشارند و همه و همه . خانه دست و پنجه نرم كردن با مرگ . و مرگ ؛ و ناگهان زندگي به اين بن بست مي رسد حقيقتي بي رحم . آن هنگام كه خطوطي مكرر سلسله جبالي را ترسيم مي كنند و برق اميد در چشمان كودكي مي درخشد ، زندگي لبخند مي زند .
آري اينجا بيمارستان است . بخش داخلي ، اتاق ۲۲ تخت ۸ برادرم روي تخت افتاده است و سرم قطره قطره در رگش مي چكد . لوله هايي به او متصل است كه مرا مي ترساند . او مريض است و بي هوش افتاده دستان داغش را گاه گاهي مي فشارم و دستمالي روي پيشانيش مي گذارم و پرستار مي گويد ‹‹ پاشوره خانم ، پاشوره›› همين . پاهاي لاغرش را ميان لگني پر از آب فرو مي كنم ، سعي مي كند مانعم شود تبش بالاست . يكبار ، دو بار ، سه بار . آه امين چقدر لاغر شدي ، چقدر ضعيف شدي . دوباره مي نشينم روي صندلي . مامان و بابا رفتند استراحت كنند . تخت ۷ كنار امين پيرمردي است لاغر روي بازوهايش را خالكوبي كرده ، شيره خورده ، زياد هم خورده . وقتي بچه بودم فكر مي كردم شيره يعني همان شربت شيره اي كه ما مي خوريم ، مي گفتم : ‹‹ نكنه ما رو بياندازند زندون به خاطر شربت شيره !!! ›› اما نه شيره ترياك . زنش برايم درد ودل مي كرد ، مي گفت : ۳۰ ساله كه شوهرش معتاده و اين زياده رويها كار هميشگي اونه ، به خدا اگه دزد بود راحتر بودم ، اين ديگه غيرتم نداره و من ياد ديالوگ بهروز وثوقي در گوزنها مي افتم ‹‹ نه داداش خلاف خلافه ، منم تو گوشم نمي ره كه تو بگي اين بي تره ( بهتره ) ›› . پيرمرد كنترل ادرارش را نداشت و زن به سختي او را عوض مي كرد . هي تكان مي خورد و سرمش در مي آمد ، زن هول شده بود ، رفت پرستار را صدا كرد ، مي گفت هميشه خودم شبها بيمارستان مي مانم پسرها ديگر حوصله او را ندارند ، تمام بد بختيش مال من است ( همان سرنوشت تكراري سازش با مصيبت در زنان ايراني ) . چه وضع آشفته اي . اِ ـ سلام مامان ــ اومديد ؟ چه طوره ؟ تب داشت ، پاشوره اش كردم ــ سلام بابا ــ سلام خوبه ــ آره . دلم برايشان مي سوخت . ساعت ۱۲:۳۰ دقيقه بود كمي سوپ آوردند با برنج عاشورا . آن روز عاشورا بود . به سختي كمي سوپ به امين دادم ، اصلاً نمي خورد خودم هم كه درست و حسابي غذا نخورده بودم . كمي ماست خوردم با نان غذاي بيمارستان اصلاً از گلويم پائين نمي رفت . بعد الظهر هم اقوام به قول شهريار آمدند پي سر سلامتي ، تعارفات مرسوم عرضه شد . بعد عمه پري آمد مثل هميشه دلسوز و مهربان و نگران . امين لحظه اي چشمهاي سياه و بي روحش را باز كرد بي اختيار چشمهايش را بوسيدم به عمه سلام كرد و دست او را محكم گرفت . دكتر هم كه از آشناهايمان بود مي آمد سري مي زد و مي رفت . عمه گاه گاهي گريه سوزناكي مي كرد و مامان هم همينطور واي من اصلاً طاقت نداشتم . اشكهايم تند و تند روي گونه هايم جاري مي شدند و من كنترلي روي آنها نداشتم . گاهي به مامان هشدار مي دادم كه گريه براي چشماهيش خوب نيست ‹‹ او چشمهايش را عمل كرده بود ›› و گاهي به عمه دلداري مي دادم و دكتر هم كه سعي در آرام كردن ما داشت گاهي سري تكان مي داد . شب يه پسر ۱۵ ساله رو آوردند به اسم مجيد كه براي خود كشي قرص خورده بود ، برادرش به تركي قربان صدقه اش مي رفت . شب پسر خاله ام پيش امين ماند و ما به خانه رفتيم . چقدر روح من خسته بود آن بيمارستان مرا ياد روزهاي سخت بيماري مادربزرگم مي انداخت شش ماه در بيمارستان چقدر زجر كشيد . قارچ تمام وجودش را ذره ذره خورد و ما اشك ريختيم و كاري نمي شد كرد مثل سرطان بازهم يك مورد نادر كه نصيب ما شده بود وآن بيمارستان باز مرا به ياد عمويم مي انداخت ؛ سكته مغزي . ناتوان دو روز در بيمارستان و روز سوم ... صبح زود كه رفتم بيمارستان صداي گريه وشيون در راهرو پيچيده بود اتاق ۱۹ پسري پدرش را از دست داده بود و به شدت فرياد مي كشيد و ضجه مي زد . باز گونه هايم خيس از اشك شد وارد اتاق شدم پسرخاله ام را كه شب پيش نخوابيده بود راهي خانه كردم . مجيد هم هنوز بيهوش بود وصداي نفسش در اتاق پيچيده بود . امين بهتر بود ولي هنوز ضعيف . هذيان مي گفت و خواب و بيدار بود . مثل عالم خلسه بعد از بي هوشي ، تولد دوباره ، يك حس كشف نشده . طاقت نياوردم و دوباره وارد راهرو شدم . جنازه را از پسرش جدا كردند و بردند ... جنازه گريه مي كرد !!! .
بازگشتم كنار تخت امين نشستم ، زني لاغر ونحيف گاه گاهي توجهم را جلب مي كرد ، هي مي آمد و مي رفت دامن بلندي پوشيده بود ؛ سياه و دكمه دار با يك بلوز ژنده و چادري كه دور كمرش بسته بود . اتاق ما چهار تخت داشت و كنار در ديواري بود كه از كمر به بالا شيشه خورده بود و من از پشت آن شيشه متوجه آن زن مي شدم . دستمالي خيس مي كرد و مي رفت . مامان وبابا هم آمدند ، مامان نشست و چند دقيقه اي به صورت امين خيره شد و آه سوزناكي كشيد . صداي نوحه وعزاداري فضاي بيمارستان را پر كرده بود . صداي تلوزيون خيلي بلند بود مردي نوحه مي خواند ، سرم داشت مي تركيد ، مريض هاي بيچاره هم كه ناي اعتراض كردن نداشتند بابا به سرعت رفت دفتر پرستاري و تذكر داد : خانم صداي اونو كم كن اينجا بيمارستان است يا مسجد همه مريضن حوصله خودشون رو هم ندارند . و صدا قطع قطع شد ، آخيش ؛ مريضها يكي يكي مي گفتند الهي خير ببيني . آن زن دستمال به دست باز آمد دستمال را خيس كرد و رفت . مامان طاقت نياورد رفت و سر صحبت را باز كرد . زني بود ۳۲ ساله مادر دختري به نام مريم كه شب قبل از يكي از روستاهاي اطراف همدان آمده بود ، دخترش سم گندم خورده بود براي خود كشي دختري ۱۵ ساله . آه خدايا چه لهجه قشنگي داشت وقتي مادرش رفت بيرون زود رفتم پيش دختر تا علت كارش را بپرسم . بهتري ــ بله ــ چرا مي خواستي خودتو بكشي ــ آخه خيلي اذيتم مي كنند ــ اين كار آدمهاي ضعيفه تو بايد قوي تر از اينها باشي تازه ۱۵ سالته اول كاري ، بعد شم مگه چه كارت مي كنند گفت : ما از صبح تا شب توي صحرا كار مي كنيم اينا از من خيلي كار مي كشند . گفتم خوب چرا درس نمي خوني ــ بايد برم شهر كه دوره نمي ذارن . خب كتاب بگير بخون بعد برو امتحان بده حيفه بعداً پشيمون مي شي . چيزي نگفت ، چشمهايش برقي زد . گفتم نكنه دوست داري ازدواج كني خيلي شيرين گفت : آره . قيافه دوست داشتني داشت . چشمهاي درشت عسلي، صورت سفيد ، گونه هايش به خاطر تب زياد سرخ سرخ شده بود ، گفتم خب با كي ؟ شروع كرد به تعريف و تمجيد ، مثل اينكه خيلي عاشق بود خيلي پسره خوبيه اما اينا نمي ذارن ، لبخندي زدم و گفتم پس براي همين بود كه ميخواستي خودتو بكشي ـ آره آخه خيلي دوستش دارم اما اينا الكي بهانه ميگيرند ، خب شايد چيزي صلاح مي دونن ــ نه بابا خانم اينطوري هم نيست . خب فكر نمي كني خيلي زوده براي ازدواج مي دوني ازدواج اون چيزي نيست كه توتصور مي كني ـ نه توي ده ما دخترا ۹ سالگي شوهر مي كنن ، من كه ديگه ترشيدم تازه اگه كسي هفده يا هجده سالش بشه ديگه نمي گيرنش مي گن حتماً عيبي داشته . نتونستم جلوي خنده ام را بگيرم از اتاق آمدم بيرون دوست داشتم وقتي مي فهمه من ۲۳ سالمه و هنوز مجردم عكس العملش رو ببينم وقتي ۱۵ ساله يعني ترشيده ۲۳ ساله يعني ترشيده به توان n تصور مي كرد همه حرفهايش درست هستند و اجازه ورود كسي را به فضاي ذهني شكل گرفته اطرافش نمي داد . نمي شد دراو رسوخ كرد و اين در مورد اكثر هم سن و سالهاي او صادق بود ؛ فرد محور و درون گرا تا سر حد نيهيليسم و پذيرش باورهاي غلط بدون هيچ چون و چرا و جبهه گيري در مقابل افكار درست و هادي . حرف زدن و قانع كردن آنها آب در هاون كويدن است . البته در مورد او نمي شد بيش از اين انتظار داشت ، شايد اگر من هم در آن ده بزرگ مي شدم الان دو سه تا بچه داشتم . صداي امين من را از جا پراند ، آمنه .. آمنه مي گي بابا تخته شاسي منو بياره با مداد كنته مي خوام نقاشي كنم حوصله ام سر رفته ( مثل اينكه حالش بهتر شده بود ) باشه مي گم .
امين مشغول نقاشي شد ، اما وقتي مي خواست جابجا بشه سوزن سرم كمي بيرون آمد و خون وارد لوله شد رفتم دفتر پرستاري گفتم : ببخشيد مي شه سرم مريض منو نگاه كنيد سوزنش كشيده شده ، گفت تخت چنده ، گفتم هشت ، به من ربطي نداره مسئولش پرستار اتاق بغل دستيه ـ آخه اون نيست ـ خب وايسا تا بياد . چند دقيقه بعد دوباره رفتم و دوباره نبود . به همان پرستار گفتم ببخشيد فقط چند ثانيه طول مي كشه بيائيد سرم رو درست كنيد ، خون وارد لوله شده ، آنچنان فريادي سرم كشيد كه مگه نگفتم به من ربطي نداره چند بار يه حرفي رو بايد بزنم گفتم الان مي ياد . من هم بلند گفتم واقعاً برات متأ سفم . صحنه غير قابل توصيفي بود ، تمام كارهاي مريض را همراهش انجام مي داد و پرستارها كنترل به دست مشغول نگاه كردن برنامه هاي جالب ! تلوزيون بودند آن هم با صداي بلند . دوستان امين عصر به عيادتش آمدند از ديدن خنده امين خوشحال بودم . مجيد هم به هوش آمده بود و برادرهاش مثل پروانه دورش مي چرخيدند ، برادرش مي گفت ‹‹ به خدا قسم اگه ما توي خونه از گل نازكتر به اين بچه حرف زده باشيم معلوم نيست چرا مي خواسته اين كار رو بكنه ›› و قاشق سوپ را آهسته وارد دهان مجيد مي كرد . مادرش هم كه ديروز فهميده بود آمد بيمارستان ، ضجه مي زد و گريه مي كرد آه آن شب هم گذشت ، صبح هم كاغذ بازيهاي معمول و ... امين مرخص شد . انگار اين سه روز من مريض بودم و انگار من مرخص شدم از خودم و باز اين زمزمه مكرر غمگين :
كسي به فكر گلها نيست / كسي به فكر ماهيها نيست / كسي نمي خواهد باور كند كه با غچه دارد مي ميرد / كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است / كه ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي مي شود / و حس باغچه انگار چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده است ...
تمام بدنم لوث شده ، كمي هم گرسنه ام از توي فلاكس كمي چايي به اندازه يك ليوان بزرگ براي خودم خالي مي كنم ، تكيه مي زنم به پشتي و مي نشينم و قند را به تكرار يك عادت قديمي و بر اساس همان فتواي معروف در داخل چايي مي كنم و بعد از بردن آن به دهان آنرا مي مكم تا شيريني اوليه آن احساس شود و ... اوووووو بسه ديگه ! معذرت مي خواهم تخيلاتم خيلي داشت منحرف مي شد . خلاصه اينكه يك نگاه به سمت راست انداختم و بعد به چپ و بالاخره كنترل را برداشتم و تلوزيون را روشن كردم ــ اين ابتداي ويراني بود ــ كانال ۱ كانال ۲ شبكه ۴ كانال ۵ شبكه ۶ . دو مرتبه و پشت سر هم كانال۳ را مي گيرم كه حتماً كانال ۳ انتخاب شود . زيرا يك لحظه صحنه جالبي را ديدم كه جذب كننده بود . به به عجب برنامه اي ، شايد بهترين برنامه باشد . بعد از پنج دقيقه چنان محو برنامه مي شوم كه اگر كنارم اورانيوم هم غني كنند ( از همين اورانيوم هايي كه حق مسلم ماست ) بعد هم يك بمب اتم بتركد و زلزله اي ۹۰ ريشتري چاشني آن شود ، باز هم متوجه نمي شوم . چنان وارد عمق برنامه شده ام كه جرثقيل هاي هپكو ژاپن هم نمي توانند من را از اين حالت شيفتگي بيرون بياورند . در اين برنامه عنصر رنگ سيار اثر واضحي دارد ، تصوير برداري شفاف گوياي تمام حقايق است ، سرعت مناسب و تكنيك هاي فوق العاده فيلم برداري هم عامل مهميست كه در تصوير برداري از حركات سريع مورد توجه قرار مي گيرد . اين برنامه آنقدر سرگرم كننده است كه هيچ بني بشري نمي تواند منكر آن شود . به خود مي بالم واحساس خوشايندي دارم ، وقتيكه مي بينم تلوزيون اين رسانه ملي چه نقش سازنده اي دارد و من هميشه از اين نكته حساس!!! غافل بودم . صدا را به اجبار كم مي كنم .
معصوم ( با فرياد ) معصوم ( باداد ) ... بله ( با فرياد ) با علي بياييد اين ماشين رو هول بديم روشن نمي شه ... اَاَاَاَه اگر گذاشتن يك برنامه رو با خيال راحت نگاه كنيم ، دارم از خستگي جان مي دهم اين ماشين هم شوخيش گرفته . تا مسير حياط غر مي زنم ‹‹ آخه سرهنگ يك مملكت نبايد يه ماشين درست و حسابي زير پاش باشه ، هواپيما به اون بزرگي رو درست مي كرد و به آسمون مي فرستاد حالا نمي تونه اين فكستني رو درست كنه رو زمين هول بده ›› بالاخره ماشين را به بيرون هول داديم و اتوموبيل افسانه اي خانواده ما بعد از چند گرپ گرپ كردن روشن شد و رفت . من هم كه ته مانده انرژي ام را روي التماس كردن به ماشين گذاشته بودم از حياط وارد اتاق شدم كه دوباره بشينم پاي تلوزيون منتها اين بار نزديك پشتي روي زمين ولو شدم . تمام كره ارض دور سرم مي چرخيد و خون به مغزم نمي رسيد و تكانه هاي عصبيم تاب برداشته بودند .
از ابتداي برنامه دلفريب صدا و سيما هم هشت دقيقه مي گذشت كه ناگهان ؛ دين دين ديلينگ ... لينگ لينگ لينگ :( يك هفته عزاي عمومي !!! هم بي خيال ) رب فقط رب ۹۵ ، محصولات هيماليا بر قله زيبائيها . كنترل را بر مي دارم كانال ۴ را مي گيرم : فقط از لحاظ مسائل استراتژيك نگاه شده و آمريكا مي بايست اين رو هم مد نظر داشته باشه كه منطقه خاور ميانه ... ميزگرد سياسي است . كانال ۲ را مي گيرم : خانمهاي محترم خانه دار لطفاً ياد داشت كنيد ، مواد لازم براي پختن خوراك خاويار با سالاد آنگولايي و سس هندي . مي زنم كانال يك ؛ حاج آقا دامته البركاته در برنامه سيماي خانواده در حال مثلاً صحبت كردن است ، شبكه خبر هم كه شش ماه است تكليفش مشخص شده و ديگر زحمت انتخاب كردنش را به خودم نمي دهم . دوباره مي زنم كانال سه تقريباً ۶ دقيقه از پيامهاي بازرگاني مي گذرد : اما چيپس پياز و جعفري تو از همه جديدتري همه جاي دنيا اگر اشتباه نكنم زمان پخش تبليغات بازرگاني وسط برنامه ها است . اما فقط در اين يك نقطه دنياست كه برنامه ها وسط پيامها پخش مي شود و مسئولين از ياد مي برند كه آره ديگه بسه !!!
به كوري چشم آمريكا و ( جديداً هم دانمارك و آلمان و كل اجمعين اروپا ) شياطين بزرگ بالاخره اين دين دين ديلينگ ... لينگ لينگ لينگ هم تمام مي شود و ادامه همان برنامه اي كه ديدن آنرا به تمام شبكه هاي ديگر ترجيح دادم ؛ راز بقاء
تلوزيون رسانه ملي اين سرزمين مدتي قبل گل بود كه جديداً به سبزه نيز آراسته شده و فقدان يك رسانه معتبر و متمدن اين روزها سخت احساس مي شود و مي دانم كه اين احساس تنها يك خيال باطل نيست .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|